رویکردهای روانشناسی رشد شخصیت

بخش اول: شخصیت

اغلب روانشناسان قبول دارند که واژه شخصیت از کلمه لاتین پرسونا مشتق شده است که به ماسک نمایشی اشاره دارد که هنرپیشه های رومی در تئاترهای یونانی به چهره می زدند (به نقل از فیست و فیست[1]،2002؛ ترجمه سید محمدی، 1384). در واقع امروزه تعریف واحدی از واژه شخصیت وجود ندارد و تعاریف و تعابیر گوناگونی توسط دانشمندان مختلف و نظریه پردازان گوناگون در قلمرو روان شناسی بوجود آمده است که هر کدام از آنها با توجه به جنبه های گوناگون از آدمی و تواناییها و رفتارهای وی تعریفی را ارائه می دهند. بعنوان نمونه بعضی از نظریه پردازان شخصیت با تأکید بر ارث و منشأ ژنتیکی رفتارها و خصوصیات افراد و تفاوتهای فردی، در واقع به دنبال تبیینی فیزیولوژیک برای ویژگیهای شخصیتی هستند. گروهی دیگر بر رفتارهای ظاهری و قابل مشاهده افراد تأکید دارند و یا عده ای فرایندهای ناهشیار و غیرقابل مشاهده را مورد مطالعه و بررسی خویش قرار می دهد و همچنین گروهی هم بر روابط میان افراد در اجتماع توجه می کنند (شولتز و شولتز، 1998؛ ترجمه سید محمدی، 1385).

 

 

از جمله تعاریف شخصیت

آدمز[2] (1954) معتقد است هرگاه که ما از واژه «من» استفاده می کنیم، دقیقاً بدانیم چه
می خواهیم و این واژه به چه چیزی دلالت می کند، شناخت نسبتاً خوبی درباره معنی شخصیت بدست آورده ایم. هنگامی که شما واژه من را بر زبان جاری می سازید، در حقیقت تمام اطلاعات را درباره خودتان در یک واژه خلاصه می کنید، اطلاعاتی از قبیل علایق، بیزاریها، ترسها، محاسن، نقاط قوت و ضعف خود. واژۀ من به چیزی اشاره دارد که شما را به عنوان یک فرد و شخصی منحصر به فرد و متفاوت از دیگران نشان می دهد (شولتز، 1990؛ ترجمه کریمی و همکاران، 1386).

هیلگارد شخصیت را شامل الگوهای معینی از رفتار و شیوه های تفکر می داند که نحوۀ سازگاری شخصیتی را با محیط تعیین می کند (کریمی، 1374). پیرون معتقد است شخصیت به وحدت یافتگی تام و تمام یک فرد همراه با ویژگیهای افتراقی دایم مثل هوش و مزاج و رفتار گفته می شود (منصور، 1374؛ به نقل از گروسی فرشی، 1380). و در آخر آلپورت (1949) یعنی کسی که به اعتقاد بسیاری، بنیانگذار مطالعات نوین شخصیت است، تعریفی از شخصیت ارائه می دهد که نسبت به بقیه تعاریف از جامعیت بیشتری برخوردار است. وی معتقد است شخصیت ویژگیها و گرایشهای نسبتاً پایداری است که موجب تشابه و تفاوت در طرز تفکر، احساس و عمل افراد
می شود. به عبارت دیگر شخصیت سازمان پویایی از آن دسته از فرایندهای درونی و روانی است که سازگاری منحصر به فرد آدمی با محیط را تسهیل می کند (شولتز، ترجمه سیدمحمدی، 1385).

در نهایت باید گفت که همه نظریه پردازان شخصیت با یک تعریف واحد موافق
نمی باشند، اما می توان به طور اختصاصی تر بیان نمود که شخصیت از صفات یا گرایشهایی تشکیل می شود که به تفاوتهای فردی در رفتار، ثبات رفتار در طول زمان و تداوم رفتار در موقعیتهای گوناگون می انجامد. این صفات می توانند منحصر به فرد باشند، در برخی گروهها مشترک باشند، یا کل اعضای گونه در آن سهیم باشند؛ ولی الگوهای آنها در هر فرد تفاوت دارند (شولتز و شولتز، 2009؛ ترجمه سیدمحمدی، 1384).

 

1-2-2  رویکردهای روانشناسی رشد شخصیت

1-1-2-2 دیدگاه آلپورت: (خودیگانه و منحصر به فرد)

نفس[3] اصطلاح آلپورت برای خود یا من بود. اصطلاح نفس با در نظر گرفتن صفت آن، یعنی، نفسانی به نحو بهتری قابل درک است. نفس شامل همه آن جنبه های شخصیت است که متمایز و برای زندگی عاطفی یک فرد حیاتی هستند. آلپورت ماهیت و رشد نفس را بر حسب هفت وجه یا کارکرد که به تدریج و طی مراحلی رشد می کند تا به حد کمال[4] برسد، مورد بحث قرار داده است. حد کمال زمانی است که نفس به طور کامل رشد کرده باشد- نخستین جنبه نفس که ایجاد می شود، خود یا خویشتن بدنی است؛ یعنی، وقتی که نوباوه از من بدنی[5] آگاه می شود. بعنوان مثال، نوباوه انگشت خود را از شیئی که آن را در دست دارد و یا آن را دستکاری می کند، تمیز می دهد.

  • هویت خود مرحله دوم را تشکیل می دهد. این مرحله با احساس تداوم هویت مشخص
    می شود؛ یعنی،کودک در می یابد که علی رغم تغییرات شگرفی که در رشد و نمو و توانایی او صورت می گیرد، او همان شخص خاص باقی می ماند. از عواملی که به احساس هویت کمک زیادی می کند، آموختن نام خود به وسیله کودک و تشخیص خود بعنوان یک خود متمایز و مداوم است.
  • عزت نفس خود به رشد احساس رضایت خاطر و غروری اطلاق می شود که وقتی کودک
    پی می برد که خود قادر به انجام بعضی چیزها و کارهاست، حاصل می شود. در این مرحله کودک می خواهد چیزهایی را بسازدو محیط خود را کشف یا دستکاری کند، رفتارهایی که
    می توانند برای محیط خانه مخرب باشند. آلپورت این مرحله را بسیار مهم می دانست. او اشاره کرد که اگر والدین این نیاز به کشف و دستکاری را ناکام کنند، عزت نفس حاصل خنثی شده و با احساس حقارت و خشم جایگزین می شود.
  • چهارمین مرحله بسط خود است که شامل رشد آگاهی از سایر اشیاء و افراد در جهان و تشخیص این است که بعضی از آنها به او تعلق دارند. بعنوان مثال، کودک شروع به سخن گفتن از « خانه من »، «پدر و مادر من»، « مدرسه من » و نظایر آنها می کند.
  • سپس خود انگاره گسترش می یابد. خود انگاره درک واقعی و آرمانی از خویش را با یکدیگر تلفیق می کند. این تصاویر واقعی و آرمانی از تعامل با والدین که کودک را از انتظارها و حد رضایت (یا عدم رضایت) از رفتارهای برآورنده این انتظارها آگاه می کنند، حاصل می شوند.
  • مرحله ششم خود بعنوان یک عامل کنار آمدن منطقی است. این وضعیت هنگامی پیش می آید که کودک تشخیص می دهد که دارای یک توانایی منطقی است و این توانایی می تواند در حل مسائل بکار رود. کودک به تدریج در می یابد که می تواند به شیوه ای منطقی و عاقلانه از عهده حل مسائل برآید.

تلاش نفسانی عنوان مرحلۀ نهایی است و وقتی صورت می گیرد که شخص در وجود خود هدفها، غایتها، یا قصدهای دراز مدتی را تشخیص می دهد. نظر فرد به روشنی به سوی آینده معطوف است، آینده ای که او اکنون برای آن شروع به برنامه ریزی می کند. آلپورت معتقد بود تا زمانی که شخص برنامه ریزی پیشاپیش برای رسیدن به هدفهای دراز مدت را آغاز نکرده است، احساس خود یا خویشتن در او نمی تواند کامل شود.

رشد نفس از طریق این هفت مرحله به تدریج صورت می گیرد و از کودکی تا بخشی از دوران بلوغ ادامه می یابد. این مراحل تقریباً در سنین زیر صورت می گیرند: سه مرحله اول  ( خود بدنی، هویت خود و عزت نفس )  در سه سال  اول زندگی شکل می گیرند، بسط خود و خود انگاره از
4 تا 6 سالگی رخ می نمایند، خود به عنوان کنار آمدن منطقی از 6 تا 12 سالگی و تلاش نفسانی در دوره بلوغ آغاز می شوند. تمام این جنبه ها تحت اصطلاح نفس یکپارچه می شوند (شولتز، 1990؛ ترجمه کریمی و همکاران، 1386).

 

2-1-2-2 دیدگاه فروید

(مراحل روانی- جنسی رشد شخصیت)

در هر یک از آدمیان، مجموعه ای شخصی از خصوصیات منشی شکل می گیرد؛ یعنی یک الگوی با ثبات رفتار که ما را به شکل افراد مشخص می سازد.

فروید احساس می کرد که منش بی همتای هر فرد در دوران کودکی در اثر چگونگی تعامل والدین- کودک رشد می یابد. کودک بر این تلاش است که لذت خود را از طریق ارضای خواستهای نهاد به بالاترین میزان برساند، در حالیکه والدین وی- بعنوان نمایندگان جامعه- سعی در تحمیل خواستهای واقعیت و سختگیریهای اخلاقی دارند.

فروید تجربه کودکی را چنان مهم بشمار آورد که معتقد شد شخصیت بزرگسال در پنج سال اول زندگی شکل و قالب خود را می یابد. او به طور فزاینده ای دریافت که روان رنجوری بزرگسالان در سالهای نخست زندگی آنها شکل یافته است. فروید تعارضهای نیرومندی را با ماهیت جنسی در نوزاد و کودک خرد سال شناسایی کرد؛ تعارضهایی که به نظر می رسیدند پیرامون
ناحیه های خاصی از بدن گردش می کنند. او اعتقاد داشت که در سنین مختلف هر ناحیه بدن اهمیت بیشتری می یابد، یعنی، مرکز تعارض می شود. و از این رو دست به تدوین نظریه مراحل رشد روانی- جنسی[6] زد. هر یک از این مراحل با یک ناحیه شهوت زای متفاوت بدن مشخص می شود. “مرحله دهانی” شامل دو شکل فعالیت است: رفتار جذب کننده دهانی و رفتار پرخاشگر دهانی.

بزرگسالان تثبیت شده در مرحله پرخاشگر دهانی، افرادی بدبین و اهل خصومت هستند و سعی در زیر نفوذ قرار دادن دیگران دارند. “مرحله مقعدی” شامل نخستین مداخله در ارضای یک تکانه غریزی است. شخصیتهای پرخاشگر مقعدی گرایش به خصومت، ویرانگری و آزارگری دارند. شخصیتهای نگهدارنده مقعدی گرایش خساست، انعطاف ناپذیری و تمیزی وسواس گونه داردند. “مرحله آلتی” شامل میل جنسی ناهشیار کودک به والد یا والدۀ غیرهمجنس و احساس رقابت و ترس به والد همجنس است. این حالت در جنس نر به صورت “عقده ادیپ” و در جنس ماده به شکل “عقده الکترا” نمود می یابد. در پسرها “اضطراب اختگی” و در دخترها “غبطه آلتی” شکل
می گیرد. پسرها عقده ادیپ را بدین شکل حل می کنند که با پدرانشان همانند سازی می نمایند، معیارهای فراخود آنها را اخذ می کنند و میل جنسی به مادرانشان را واپس می زنند. دخترها در حل عقده الکترا کمتر موفق هستند، و این جریان- به زعم فروید- به شکل گیری ضعیف فرا خود آنها ختم می شود. مردهایی که شخصیت آلتی دارند گستاخ، خودبین و متکی به نفس هستند و زنهایی که شخصیت آلتی دارند، به منظور تسخیر مردها در زنانگی خود اغراق می کنند. “دوره نهفتگی” یکی از مراحل رشد روانی- جنسی قلمداد نمی شود. در طول این دوره، غریزه جنسی به شکل فعالیتهای درسی، ورزشی و دوستی با افراد همجنس والایش می یابد. “مرحله تناسلی” در هنگام بلوغ، نشان از آغاز رابطه های دگرجنس خواهانه دارد (شولتز، ترجمه کریمی و همکاران، 1386).

 

2-1-2-2 دیدگاه اریک فروم[7] (رشد شخصیت در دوران کودکی)

فروم معتقد بود که رشد فرد در دوران کودکی موازی الگوی رشد و تحول بشریت است. به یک معنی، “تاریخ هرگونه حیوانی، در دوران کودکی هر فرد تکرار می شود”؛ از این جهت که، ضمن اینکه کودک رشد می کند، به تدریج استقلال و آزادی بیشتری بدست می آورد و هرچه کودک کمتر متکی به پیوندهای اولیه به مادرش می شود، احساس امنیت کمتری پیدا می کند. نوزاد چیزی از استقلال نمی داند، اما از وابستگی به خود (به مادر) احساس ایمنی می کند.

به تصور فروم، مقداری جدایی و درماندگی همواره با فرایند رشد همراه است و اینکه کودک
می­کوشد تا پیوندهای اولیه خود را با احساس امنیت دوباره به دست آورد. اینکه کودک چه مکانیسمی را (برای این منظور) به کار می گیرد، به وسیله ماهیت رابطه والدین و فرزندان تعیین
می شود. فروم سه نوع از رابطه میان فردی (متقابل) را مطرح می کند: رابطه همزیستی[8]، رابطه ترک/ ویرانسازی[9]، عشق.

در رابطه همزیستی، شخص هیچ گاه به یک حالت استقلال نمی رسد، بلکه با جزئی از کس دیگری شدن، از تنها بودن و عدم امنیت می گریزد و با «بلعیدن» دیگری یا با «بلعیده شدن» از سوی دیگران، به این یکی شدن می رسد. اعم از اینکه کودک بلعیدن یا بلعیده شدن را اعمال کند، هر دو نوع این روابط، روابطی نزدیک و صمیمی است. کودک برای احساس امنیت خود واقعاً به والدین نیاز دارد.

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   شباهت ها و تفاوت های خودآسیب رسانی مستقیم و غیر مستقیم

تعامل ترک/ ویرانسازی، برعکس با فاصله گرفتن و جدایی از دیگران مشخص می شود. بنا به اظهار فروم ترک و ویران سازی صرفاً صورتهای منفعل و فعال یک نوع وابستگی به والدین است. اینکه رفتار کودک کدام صورت را پیدا کند، بستگی به رفتار والدین دارد. بعنوان مثال، والدینی که نسبت به کودک ویرانگرانه عمل کنند، یعنی، بکوشند تا او را مادون خود قرار دهند یا او را نادیده بگیرند، باعث می شوند که کودک از آنها فاصله بگیرد.

عشق، یعنی سومین نوع تعامل، مطلوبترین صورت رابطه والدین- فرزند است. در این مورد، والدین بیشترین فرصتها را برای کودک فراهم می کنند تا با احترام گذاشتن و تعامل مناسب بین امنیت و مسئولیت، (خویشتن) خود را رشد و گسترش بدهد. در نتیجه،کودک احساس نیاز کمی به گریز از آزادی فزاینده پیدا می کند و قادر است تا خود و دیگران را دوست بدارد.

فروم با فروید، در نگریستن به خانواده بعنوان عامل روانی یا نماینده جامعه در زندگی کودک، موافق بود.

از طریق تعامل با خانواده است که کودک منش خود و راههای سازگار شدن با جامعه را فرا می گیرد. اگرچه در هر خانواده ای از این لحاظ تفاوتهایی وجود دارد.

روی هم رفته، ترکیب تجربه های اجتماعی/ محیطی- به ویژه چگونگی عملکرد و رفتار والدین با کودک است که ماهیت شخصیت بزرگسالی را تعیین می کند، هر چند
نمی توان به طور قاطعی چنین تصوری را داشت. (شولتز، 1990؛ ترجمه کریمی و همکاران، 1386).

 

 4-1-2-2دیدگاه اریک اریکسون

( رشد روانی اجتماعی)

اریکسون مراحل رشد روانی – جنسی فروید را توسعه و گسترش داد، به طوری که بر اساس کل فراخنای  زندگی فرد، نظریه رشد خود را مطرح کرد. وی رشد شخصیت را به هشت مرحله روانی – اجتماعی یا مراحل رشد اجتماعی یا مراحل رشد انسان تقسیم کرد (اریکسون، 1950، 1963). چهار مرحله اول نظریه وی، تا اندازه ای شبیه به مراحل دهانی، مقعدی، آلتی و نهفتگی رشد فروید هستند، ولی اریکسون بیشتر به مولفه های روانی – اجتماعی این مرحله توجه داشت.

اریکسون استدلال می کند که رشد بوسیله اصل اپی ژنتیک کنترل می شود؛ یعنی، هر مرحله به وسیله عوامل ژنتیکی تعیین می شود، ولی محیط بر این امر تاثیر می گذارد که آیا این مراحل معین زیستی تحقق می پذیرد یا خیر.

پس به طور کلی، رشد تحت تاثیر دو عامل فطری و اکتسابی، یعنی، متغییر های فردی و موقعیتی قرار دارد.

اریکسون، رشد انسان را بر حسب مجموعه ای از تعارضها در نظر می گیرد؛ شخصیت در هر مرحله باید با یک تعارض خاص روبه رو شود. بنابراین هر مرحله از رشد، شامل یک نقطه عطف است. تغییری در رفتار و شخصیت که در آن فرد با انتخاب بین دو شیوه کنار آمدن رو به رو
می شود:

یک شیوه ناسازگارانه و منفی و یک شیوه سازگارانه و مثبت. تنها هنگامی که هر بحران به طور مثبتی حل شود، در شخصیت، یک رشد بهنجار، همراه با توان رویارویی با مرحله بحرانی بعدی آشکار می شود. در هر مرحله از رشد، خود، باید عمدتا شامل نگرش مثبت یا سازگارانه باشد، ولی همچنین باید تا اندازه ای، در وضعیتی که اریکسون آن را تعادل خلاق می نامد، شامل “نگرش منفی” نیز باشد. تنها در چنین وضعیتی است که بحران مربوط به هر مرحله بر طرف می شود.

هشت مرحله به این صورت است:

  • مرحله دهانی – حسی که از تولد تا یک سالگی است، به اعتماد یا عدم اعتماد منجر می شود و نتیجه حاصل به این امر بستگی دارد که مادر تا چه اندازه به نیازهای جسمانی نوزاد خود پاسخ دهد.
  • مرحله عضلانی – مقعدی که که از 1 تا 3 سالگی است، به خود مختاری یا شک و شرم منجر می شود. نتیجه حاصل نیز به این بستگی دارد که والدین تا چه اندازه به طور مناسبی به کودک اجازه می دهند که اراده خود مختار خود را به آزمایش بگذارد.
  • مرحله حرکتی – تناسلی که از 3 تا 5 سالگی است و به ابتکار یا گناه می انجامد، به این موضوع بستگی دارد که والدین به ابتکارهای کودک، از جمله خیال پردازیهای وی درباره عقد ادیپ واکنش نشان می دهد .

4)مرحله نهفتگی که از 6 تا 11 سالگی است، بسته به اینکه والدین و معلمان چگونه نسبت به کوششهای کودک که برای یادگیری نحوه عمل و اصلاح مهارتهای خود صورت می گیرد واکنش

می کنند، به کارایی و حقارت منجر می شود.

مرحله نوجوانی که از 12 تا 18 سالگی است به وحدت هویت یا ابهام نقش می انجامد. مرحله نوجوانی مستلزم یک خودیابی روان شناختی است که برای امتحان نقش و تصویر ذهنی، ضروری است.

6) مرحله جوانی که از 18 تا 35 سالگی است، به صمیمیت یا انزوا منجر می شود. صمیمیت به معنای احساس توجه و تعهد، بدون ترس از دست دادن هویت خود فرد است.

7) مرحله بزرگسالی که از 35 تا 55 سالگی است، به زایندگی یا رکود می انجامد. زایندگی به نیاز مربوط به شرکت فعالانه در آموزش و راهنمایی نسل بعدی اشاره دارد.

8) مرحله پختگی که از 55 سالگی تا هنگام مرگ است، به یکپارچگی خود یا نومیدی منجر می شود. یکپارچگی خود مستلزم پذیرش موقعیت و گذشته خود، نگریستن به زندگی با یک احساس کمال رضایتمندی و حفظ شرکت موثر در فعالیتهای مداوم است.

هر کدام از این 8 مرحله از چرخه زندگی، فرصتهایی را برای گسترش قابلیتهای اساسی بوجود می آورند. این قابلیتها از شیوه های سازگارانه کنار آمدن با هر مرحله رشد بوجود می آیند (شولتز، 1999 ؛ ترجمه کریمی و همکاران، 1386 ).

 

 5-1-2-2 دیدگاه بندورا

(مراحل رشد الگوگیری وخودکارآمدی)

به عقیده بندورا الگوگیری در طول زمان بعنوان تابعی از سن وسطح رشد ایجاد می شود. در دوران نوزادی الگوگیری به تقلیدهای آنی وفوری محدود است. در نوزادان هنوز ظرفیتهای شناختی به ویژه نظامهای بازنمایی درونی تصویری وکلامی که برای تقلید از رفتار یک سرمشق مدتی پس ازمشاهده آن رفتار لازم است ایجاد نشده است. درحدودسنین 2سالگی کودکان آماده اند تا یک رفتار را مدتی پس اینکه آن را مشاهده کرده اند مورد تقلید قراردهند. نوزادان وکودکان عمدتاً به وسیله محرکهای فیزیکی از قبیل غذا، تنبیه یا محبت تقویت می شوند. اما با افزایش سن، تقویتهای فیزیکی  با نشانه های تائیدآمیزاز سوی سرمشقهای قابل اهمیت، معمولا والدین تداعی می شوند وتجربه های ناخوشایند با نشانه هایی ازعدم تائید ارتباط می یابند.

در بالاترین مرحله رشددوران کودکی ما “رفتارهای آرمانی” والدین خود را درونی می کنیم وپس از آن تقویت وهمین طور تنبیه را به وسیله خودیا خویشتن اجرا می کنیم. همچنین معیارهای عملکرد خود را برطبق معیارهای تقویت شده از سوی والدین خود تنظیم می کنیم. علاوه بر این ما
می آموزیم که  الگوها می توانند به ما کمک کنند تا شیوه های مؤثری را در برقراری ارتباط با محیطهای فیزیکی واجتماعی گسترش داده ومهارتها یا تواناییها یی را که احساس خود کارآمدی ما را افزایش می دهند، بهبود بخشیم، تا رسیدن به سن بزرگسالی نگرشها و رفتارهای بارزی که شخصیت ما را تشکیل می دهند، از طریق مراحل رشد الگوگیری آموخته می شوند.

بندورا معتقد است،کارآمدی ابتدا وقتی ایجاد می شودکه نوزادان به تدریج شروع به اعمال نفوذ بر محیط  فیزیکی و اجتماعی خود می کنند. از نظر آرمانی والدین به کوششهای کودک در حال رشدبرای برقراری ارتباط واکنش نشان می دهند، محیط زاینده ای را ایجاد میکنند و به کودک آزادیهای لازم برای اکتشاف ودستکاری را می دهند. بدین ترتیب، نخستین تجربه های سازنده کارآمدی در والدین متمرکز است. این تمرکز همراه با گسترش یافتن جهان کودک وتحت تاثیر قرار گرفتن وی بوسیله خواهران و برادران و همسالان تغییر می یابند. در میان همبازیها و همسالان کودکانی که در بازیها و تکالیف از همه باتجربه تر وشایسته تر هستند، برای کودکان دیگر بعنوان الگوهایی با کارآمدی زیاد عمل می کنند. همچنین همسالان، نقاط مرجع مقایسه ای برای ارزیابی سطح پیشرفت خود و در نتیجه خود کارآمدی شخص فراهم می کنند. مدارس، از طریق تاثیر بر رشد قابلیتهای شناختی ومهارتهای حل مساله که هر دو برای شرکت مؤثر در همه جنبه های زندگی لازم هستند، در خود کارآمدی تاثیر می گذارند. بندورا مطلب را اینگونه جمع آوری می کند:”یک احساس خودکارآمدی پایین مستعد به جنبش درآوردن فرآیندهای بازدارنده ای است که منجر به کاهش کارکرد شناختی ورفتاری می شود. افرادی که درباره کارآمدی خود شک وتردید دارند، نه فقط ممکن است دامنه فعالیتهای خود را کاهش دهند، بلکه ممکن است کوششهای خود را در فعالیتهایی که دارند،کنار بگذارند. بدین ترتیب، نتیجه حاصل از دست رفتن تدریجی علاقه ومهارت است”. (بندورا،1986،ص419).

 

6-1-2-2 دیدگاه کاستا و مک کرا

کاستا ومک کرا (1989)پنج محور اصلی برای معرفی شخصیت ارائه کردند. نظریه آنها “پنج عاملی بزرگ” در شخصیت شناخته شده آنها پنج عامل بزرگ شخصیت را تمایلاتی معرفی کرده اند که زمینه زیستی دارند، یعنی تفاوتهای رفتاری  مربوط به پنج عامل، به ژنها، ساختار مغز ومانند آن بر می گردد این تمایلات اساسی، آمادگی عمل و احساس به نحوی خاص است و بطور مستقیم  تحت تاثیر محیط قرار ندارند. آنها با طرح مجدد مسئله طبیعت در برابر تربیت، نظر خود را به این ترتیب بیان می کنند: “جان کلام این است که صفات شخصیت مانند خلق وخو، آمادگیهای درونی در مسیر رشد بوده واساساً مستقل از تاثیرات محیطی هستند.” (مک کرا وهمکاران ،2000 ؛به نقل از محمدی ،1387).

با توجه به شواهد مربوط به  ارثی بودن تمایلات اساسی، تاثیرات محدود آنها از والدین ومطالعاتی که در سایر فرهنگها وانواع  موجودات شده است، مک کراوکاستا معتقدند که شخصیت از یک رسش درونی  نشات می گیرد. با این دید، صفات شخصیت بیشتر متاثر از عوامل زیستی است تا محصول تجربه زندگی وشکوفایی تمایلات اساسی به وسیله محیط. به عکس این تمایلات در طول زندگی هم برخود پنداره وهم بر ویژگی های مربوط به سازگاری تاثیر می گذارند، که شامل نگرشها، اهداف شخصی، باورهای خودکارآمدی و ویژگیهای دیگر است. هم صفت سازگاری و انطباق و هم عوامل بیرون زا از فرد (مثل فرصتها ،هنجارها ومحرومیت ها)، انتخاب وتصمیم هایی را که فرد در زندگی اتخاذ می کند، تحت تاثیر قرار می دهند. این عوامل همچنین در خود پنداره فرد یعنی جایی که وی به ساختن داستان زندگی و باورهای خود می پردازد نیز اثرگذار است. (پروین وجان ،2001؛ به نقل از محمدی ،1387).

محققان تجربی شخصیت، در تلاش برای تعیین ویژگیهای مهم شخصیت دریافتند که پنج بعد اصلی شخصیت وجود داردکه این پنج بعد شامل روان رنجوری، برون گرایی، توافق پذیری، وجدانی بودن یا وظیفه شناسی و باز بودن برای تجربه های تازه یا تجربه گرایی می باشد . این  ابعاد ، ویژگیهای پنج عاملی شخصیت  نامیده می شوند و نشان می دهند که اشخاصی که ویژگیهای شخصیتی اصلی را دارا می باشند به یک شیوه  بی مانند از کسانی که ویژگیهای متفاوتی را دارا هستند به محرکها در محیط پاسخ  می دهند. هر یک از این ابعاد خود شامل تعداد وسیعی از ویژگیهای شخصیت است و به این معنی نیست که شخصیتهای متفاوت به پنج بعد کاهش می یابد (میلر،2008).

[1] . Fist & Fist

[2] . Adams

[3] . proprium

[4]. maturity

[5]. bodily me

[6] . psychosexual stages of development

[7] . Erich Fromm

[8] . symbiotic relatedness

[9] . withdrawal-destructiveness