پایان نامه ارشد: رویکرد صفات[1]:نظریه گوردون آلپورت[4]:- رابطه جهت گیری مذهبی و ابعاد شخصیت با سلامت روان

رویکرد صفات[1]:

رویکرد صفات، شخصیت و رفتار را گروهی از صفات دانسته، با پافشاری بر فرد در برابر جایگاه، برای پیش بینی رفتار، به دسته بندی، تبیین و فشرده سازی می پردازد. بر این اساس صفت دسته ای از آمادگی ها برای رفتار ویژه و ویژگی های شخصیت است که با گذشت زمان دور و در موقعیت های گوناگون پایدار می ماند. با این همه صفت از نظر هر نظریه پرداز معنای خاص دارد.

سه نظریه ی شناخته شده این رویکرد نظریه آلپورت، کتل[2] و آیزنک[3] است.(شاملو،1382)

نظریه گوردون آلپورت[4]:

گوردون آلپورت (1896-1966) از جمله روانشناسان آمریکایی بود که با روش بالینی (پیمایشی یا پس رویدادی) و تأکید بر پژوهش فردنگر با پافشاری هم زمان بر رویکردهای فردنگر و قانون نگر، صفت را دارای ساختار عصبی – روانی و توان و ظرفیت بالقوه برای پاسخ یکسان به محرک های گوناگون دانست. وی با اشاره به این که صفت مهم ترین و معتبرترین واحد ارزیابی درونی است، شکل گیری و دگرگونی صفت ها را در پیوند با گروه و جامعه توجیه کرد. وی صفت ها را از نظر فراوانی، شدت و فراگیر بودن تعریف و دسته بندی کرد. که بر این اساس صفت های اصلی (غلبه بر وجود شخص: ماکیاولیست بودن)، صفت های محوری (ویژگی برجسته: مهربانی، درستی) و آمادگی های ثانویه (در محیط ویژه و گاهگاهی)، سه گونه ی اصلی صفت ها هستند.(شولتز و شولتز[5] ، 1998، به نقل از سید محمدی، 1386)

از نظر آلپورت همه ی صفت ها در یک فرد به یک شدت و اهمیت نیستند. برخی مسلط تر، بامعنی تر یا نیرومندتر از صفتهای دیگر هستند. او سه نوع صفت مطرح می کند: اصلی[6]، مرکزی[7] و ثانویه[8].

صفت اصلی صفتی است که چنان فراگیر، کلی و پرنفوذ است که تمام جنبه های زندگی شخص تحت تأثیر آن قرار دارد. صفتهایی که کمتر فراگیر و کلی هستند، صفتهای مرکزی هستند که هر کس تعداد کمی از آنها را داراست، به نظر آلپورت، تعداد این صفتها در هر فرد، بین 5 الی 10 مورد است. کم اهمیت ترین و غیر کلی ترین نوع صفت، صفت های ثانوی هستند که نسبت به انواع دیگر صفت ها با وضوح و پایداری کمتری به نمایش در می آیند. صفتهای ثانوی ممکن است چنان به ندرت ظاهر یا چنان کم آشکار شود که تنها دوستان بسیار نزدیک شخص متوجه آنها شوند.(شولتز[9]، 1990، به نقل از کریمی و همکاران، 1384).

نظریه ریموند بی کتل[10]:

دیگر نظریه پرداز این رویکرد، ریموند بی کتل (متولد 1905 در انگلستان) است. وی از علوم پایه به روان شناسی روی آورد و با چنین پیشینه ای ضمن نقد روش بالینی که به گفته ی وی استفاده از شهود و خیال پردازی و نیز روش آزمایشی دو متغیره که برای بررسی پدیده های انسانی نابجاست، از روش پیمایشی و شیوه ی پردازش چند متغیره، پردازش تحلیل عاملی بهره جست. ابزارهای پژوهش او پرونده ی زندگی، پرسشنامه خود سنجی و آزمون عینی بود. کتل صفت را ساختار روانی مشاهده پذیر از رفتار منظم و پیاپی تعریف کرده و ضمن پافشاری بر تفاوت صفت با حالت، با دو ملاک اساسی دسته بندی برای صفت ها صورت داده است. با معیار جایگاه نمود صفت سه گونه ی توانشی (هوش)، خلعی (سبک رفتار) و پویشی (انگیزش و اهداف) و با معیار شدت و چگونگی صفت دو گونه ی سطحی ( متجانس ولی نامرتبط) و عمقی (در پیوند با هم و سازنده یک بعد مستقل) دسته بندی صفت ها انجام شده است. البته به نظر می رسد محور نظریه کتل بر صفات سطحی و عمقی بنا شده باشد. وی صفات عمقی را نیز بر اساس سرچشمه شان در دو دسته ی بدنی (سرشتی) و شکل گرفته از محیط (از جمله بازخورد، انگیزه های فطری و انگیزه های اکتسابی) می داند.(شاملو، 1382).

کتل پس از حدود دو دهه پژوهشهای جامع تحلیل عاملی، شانزده صفت عمقی یا اساسی را مشخص کرد که به نظر او، قطعه های ساختمانی شخصیت را تشکیل می دهند. این عوامل، شاید بیشتر از همه در شکلی که غالباً به کار می رود، شناخته شده اند؛ یعنی در یک آزمون عینی شخصیت که به پرسشنامه ی شانزده عاملی شخصیت (16PF)[11] معروف است.

این آزمون هم در زمینه های کاربردی و هم در زمینه های پژوهشی بسیار مفید شناخته شده و محبوبیت کسب کرده است. آزمون شانزده عاملی برای نیم رخ یابی شخصیت های متنوعی چون شخصیت خلاق، روان رنجور و روان تنی، پیش بینی امکان حمله ی قلبی در مردان و اندازه گیری پاسخهای جنسی انسان به تصاویر مستهجن به کار رفته است. این پرسشنامه همچنین برای پیش بینی سانحه پذیری، عملکرد تحصیلی، و موفقیت حرفه ای در انواع مختلفی از مشاغل به کار برده شده است.(شولتز[12]، 1990، به نقل از کریمی و همکاران، 1384)

[1] Adjectives Approach

[2] Cattel

[3] Eysenck

[4] Alport

[5] Schultz & Schultz

[6] Cardinal

[7] Central

[8] Secondary

[9] Schultz

[10] Cattel

[11] The sixteen personality factor questionnaire

[12] Schultz