منبع پایان نامه درمورد اضطراب اجتماعی

دانلود پایان نامه

معرض دید دیگران قرار گیرد و باعث تحقیرشان شود. وحتی این دیدگاه که سایرین از ناآرامی آن‌ها کاملاً آگاه هستند، موجب اضطراب یش‌تر در این کودکان می‌شود. کودکان مبتلا به فوبی اجتماعی در کی دور باطل منتظر بروز مشکل ناراحتی یا عملکرد ضعیف خود هستند، انتظاری که با نزدیک شدن به موقعیت ترسناک اضطراب بیشتری را در آ‌ن ها بر می‌انگیزد و این تنها به افزایش دلشوره و تشدید بیش‌تر نشانه‌های جسمانی آن‌ها در آن موقعیت می‌انجامد. در نتیجه، این کودکان از موقعیت‌ها یا فعالیت‌های اجتماعی از قبیل تماس تلفنی با یک همکلاسی برای تکمیل تکلیف‌های ناقص، درخواست از معلم برای توضیح مطالب درسی، جواب دادن به تلفن یا قرار ملاقات، اجتناب می‌ورزند (اسکینرینگ، هودسان و رپی، 2000).
اگرچه اضطراب اجتماعی و کم‌رویی گذرا به عنوان بخشی از رشد به‌هنجار تلقی می‌شوند، نوجوانان مبتلا به فوبی اجتماعی، دچار اضطرابی ماندگار می‌شوند. اغلب، اضطراب‌های آنان با تمرکز بر خود همراه است که به افزایش انتقاد از خود می‌انجامد و نشانه‌های هیجانی را تشدید می‌کند. این فرایند نزولی مارپیچی به بروز مشکلاتی جدی در کفایت اجتماعی و برقراری روابط دوستانه با دیگران منجر می‌شود (سادوک، 2007).
شیوع، اختلال‌های همراه و سیر
تقریبا 1 تا 3 درصد کودکان به اختلال اضطراب اجتماعی مبتلا هستند و تعداد دخترانی که به این اختلال دچار می‌شوند بیش از پسران است. دختران ممکن است اضطراب اجتماعی بیش‌تری را تجربه کنند، چون آن‌ها بیش از پسران نگران صلاحیت اجتماعی هستند و برای روابط بین فردی اهمیت زیادی قائلند. از میان کودکانی که به دلیل اختلال‌های اضطرابی برای درمان ارجاع می‌شوند، بیش از 20 درصد، براساس تشخیص اولیه‌، اختلال اضطراب اجتماعی دارند و در کودکانی که به دلیل سایر اختلال‌های اضطرابی ارجاع می‌شوند، اختلال اضطراب اجتماعی متداول‌ترین تشخیص ثانویه است. با این حال، چون خجالت کشیدن در جامعه‌ی ما رایج است و احتمالاً حتی وقتی این کودکان دچار آشفتگی شدید میشوند به مشکلاتشان توجه نمی‌شود. اکثر اضطرابهای اجتماعی در افراد جوان نادیده گرفته می‌شوند (مظفری مکی آبادی و فروع الدین اصل، 1389).
تقریبا دو سوم کودکان و نوجوانان مبتلا به فوبی‌های خاص، اختلال اضطرابی دیگری نیز دارند که فوبی خاص یا ختلال وحشت‌زدگی، رایج‌ترین آن‌ها است. در برخی موارد، اختلال اضطراب اجتماعی شدید می‌توند فرد را برای ابتلا به اختلال وحشت‌زدگی و آگورافوبیا مستعد سازد. تقریبا 20 درصد نوجوانان مبتلا به فوبی اجتماعی، اختلال افسردگی عمده نیز دارند (سادوک، 2007؛ مظفری مکی آبادی و فروع الدین اصل، 1389؛ سادوک، 2007؛ مارتین و ولکمار، 2007).
عوامل سبب شناختی
نظریه‌ها و علل بی‌شماری برای تبیین مبانی اساسی ترس و اضطراب کودکان ارائه شده است، که در این بخش به خلاصهای از مهمترین آنها اشاره میکنیم. بررسی ترس و اضطراب در کودکان به کارهای کلاسیک فروید (1909/1953) بر روی هانس کوچولو، شرطی سازی ترس در آلبرت کوچولو توسط واتسون و رینر (1920) و کارهای به‌یادماندنی بالبی (1973) در زمینه‌ی دلبستگی اولیه یا فقدان آن بر می‌گردد. اگر چه نسبت به هر یک از این نظریه‌ها و سودمند آن‌ برای شناخت ترس و اضطراب در هشیاراضطراب، تأثیری عمیق گذاشته است (نجاریان و داوودی، 1389).
دیدگاه روان تحلیل گری
فرضیه فروید این بود که نقش عمده اضطراب، هشدار این نکته به ایگو است که سائق نا هشیار ممنوعی دارد تلاش می کند تا به هشیار راه یابد و خود را متظاهر سازد. ایگو به این ترتیب گوش به زنگ و مراقب می شود که دفاع های خود را در برابر این نیروی غریزی تهدید کننده، تقویت و بسیج کند. فروید هراس را (یا چنانچه که او تا آخر عمر نامید، هیستری اضطرابی را ) نتیجه تعارض هایی می دانست که حول یک موقعیت ادیپی حل نشده در کودکی، شکل گرفته اند. و چون سائق جنسی در برزگسالی همچنان سبقه توام با گناه پرقدرت خودر ا حفظ می کند، بر انگیختگی جنسی باعث به را افتادن اضطرابی می شود که مشخصا ترس از اختگی است.هر گاه واپس زنی کاملا موفق نباشد، ایگو مجبور می شود دفاع های اضافی و یدکی خود را فرا بخواند. در بیماران مبتلا به هراس این دفاع در درجه اول عبارت است از جابه جایی؛تعارض جنسی به جای این که معطوف شود به شخصی که آن را برانگیخته است، به شی یا موقعیت ظاهرا بی اهمیت و بی ربطی منتقل می شود و سپس این شی یا موقعیت بی ربط است که قدرت برانگیختن آن مجموعه حالات عاطفی من جمله اضطراب هشدار دهنده را پیدا می کند. شی یا موقعیت هراس آور مذکور ممکن است ارتباط مستقیمی از نوع تداعی با منبع اصلی تعارض داشته باشد، یعنی نماد آن باشد(مکانیسم دفاعی نماد سازی).
فروید نخستین تبیین های روانپویشی در باره هراس و اختلالات اضطرابی را ارائه داد. وی کار خود را با متمایز کردن سه نوع اضطراب آغاز کرد: اضطراب واقعی، اضطراب نوروزی و اضطراب اخلاقی اضطراب واقعی هنگام مواجه با خطرات بیرونی به وجود می آید و واکنشی فطری، همگانی و بهنجار است.اضطراب نوروزی وقتی ایجاد می شود که والدین و شرایط پیرامونی به طور مداوم و افراطی موانعی در راه بیان کشاننده های بن به وجود می آورند.
اضطراب اخلاقی ناشی از تهدید ها و تنبیه هایی است که هنگام بیان کشاننده ها ی بن اعمال می شوند و موجب می گردند تا این کشاننده ها به خودی خود تهدید امیز در نظر گرفته شوند. و در نتیجه هر وقت که فرد چنین کشاننده هایی را احساس می کند، دچار اضطراب شود.
فروید بدین صورت ترس را از اضطراب متمایز می کند وآنچه را که بهنجار می داند، ترس یا اضطرابی است که در برابر خطرات بیرونی به وجود می آید. در حالی که اضطراب به معنای اخص، با یک خطر بیرونی مرتبط نیست بلکه از خطری درونی یا میل کشاننده ای ناهشیاری است که که فرد تحقق آن را خطرناک می پندارد و با بهره گرفتن از مکانیزم های دفاعی، موانعی را در بروز آن ایجاد می کنند.
در نظریه‌ی کلاسیک روانکاوی، اضطراب و هراس به منزله‌ی مکانسیم‌هایی دفاعی در برابر تعارض‌های ناخودآگاه که ریشه در تربیت اولیه‌ی کودک دارند، در نظر گرفته می‌شوند. ، خاطره‌ها و احساس‌ها به قدری دردناک هستند که باید سرکوب و با یک شئ بیرونی جابه‌جا شوند یا از نظر نمادی با منبع واقعی اضطراب ارتباط داده شوند. بدین‌ترتیب، اضطراب و هراس، کودک را در برابر تمایل‌ها و سائق‌های ناخودآگاه محافظت می‌کند. هانس کوچولو، پسر پنح‌ساله‌ی مبتلا به فوبی که از معروف‌ترین بیماران فروید بود، به‌طور ناخودآگاه احساس می‌کرد وی به خاطر عشق به مادر و ترس از انتقام پدر، با پدر خویش در رقابت است (عقده‌ی ادیپ). برای هانس، ترس از یک شیء مشخص – اسب – کم‌تر فشارزا بود تا رنج بردن از اضطرابی که از منبع آن هیچ اطلاعی نداشت (سادوک، 2007).
دیدگاه رفتاری
جان بی واتسون در سال 1920مقاله ای تحت عنوان(واکنش های هیجانی شرطی شده) نوشت و درآن تجارب خود را در مورد آلبرت کوچولو پسر بچه ای که از موش و خرگوش میترسید،نقل کرد. مشکلات آلبرت کوچولو مستقیما در نتیجه آزمایش های علمی دو روانشناس پدید آمده بود. که توانسته بودند با بهره گرفتن از فنون خاصی، واکنش های شرطی را در حیوانات آزمایشگاهی القا کنند. واتسون نحوه ایجاد این هراس را با مدد از الگوی پاولفی کلاسیک محرک – پاسخ در مورد رفلکس شرطی توضیح می داد. یعنی می گفت اضطراب را محرک ذاتا ترس آوری بر می انگیزد که با محرک ثانوی ذاتا خنثایی مقارن شده است. خاصه اگر این دو محرک در چند نوبت پیاپی با هم جفت شده باشند، نتیجه این مقارنت این است که محرک ذاتا خنثی مذکور نیز فی النفسه اضطراب انگیز می شود. به این ترتیب، محرک خنثی مزبور به محرک شرطی برای ایجاد اضطراب بدل می شود.طبق نظریه سنتی محرک پاسخ، محرک شرطی توانایی خود را برای ایجاد پاسخ از دست می دهد، مگر این که با تکرار منظم و دوره ای یک محرک غیر شرطی تقویت شود. اما در هراس، پاسخ به محرک هراس آور (محرک شرطی)به تدریج کم نمی شود؛ هراس ممکن است سالها دوام آورد، بی آنگه هیچ نیازی به تقویت خارجی مشهودی وجود داشته باشد. در نظریه شرطی سازی عامل الگویی ارائه شده که این پدیده را توضیح می دهد. طبق این نظریه، اضطراب سائقی است که ارگانیزم را بر می انگیزاند که هرچه در توان داردانجام دهد.تا این حالت عاطفی درد آور برطرف شود. ارگانیزم نیز در حین انجام رفتار های تصادفی خود یاد می گیردکه با انجام برخی اعمال می تواند از محرک اضطراب آور مذکور اجتناب کند. این الگوهای اجتناب تا مدت های مدیدی پایدار می ماند، چون به خاطر قدرت کاهش اضطرابی که دارند، تقویت می شوند. در مورد هراس که اجتناب از شی یا موقعیت اضطراب آور نقش محوری دارد، این الگو به راحتی قابل اطلاق است.رفتار اجتنابی مذکور،از آنجا که در محافظت از فرددر برابر اضطراب و هراس مزبور موثر واقع می شود، به گونه ای علامتی پایدار تثبیت می شود.نظریه یادگیری تناسب زیادی با هراس دارد و برای جنبه های گوناگون علائم مزبور به هراس توضیحی ساده و قابل فهم ارائه می دهد(سادوک، 2007).
در نظریه‌های رفتاری و یادگیری بر این تأکید می‌شد که ترس و اضطراب از طریق شرطی شدن کلاسیک فراگرفته می‌شود. واتسون و رینر (1920) حالتی شبیه فوبی موش را در آلبرت کوچولو ایجاد کردند و اظهار داشتند که ترس از طریق تداعی فرا گرفته می‌شود. شرطی شدن کنشگر نوع دیگری از یادگیری است که از آن برای توضیح علت پایداری ترس، پس از به‌ وجود آمدن، استفاده شده است. اصلی که به آن استناد می‌شود. یعنی کودک با اجتناب از موقعیت ترسناک، پاداش فوری را که کاهش اضطراب است، دریافت می‌کند. به این ترتیب از طریق یک فرایند تقویت منفی اجتناب از محرک ترسناک به صورت یک پاسخ آموخته در می‌آید که حتی وقتی عامل ترسناک نیز وجود ندارد، به تداوم ترس کودک می‌انجامد. ترکیب شرطی‌شدن کلاسیک و کنشگر در یادگیری و پایداری ترس را «نظریه‌ی دو عاملی» می‌نامند (مظفری مکی آبادی و فروع الدین اصل، 1389).
دیدگاه یادگیری اجتماعی
ترس از انواعی از موقعیت های نا آشنا یا غیر منتظره ممکن است به صورت ندانسته توسط الگو پذیری مستقیم از والدین به کودکان منتقل شود. اگر یکی از والدین ترسو باشد کودک احتمالا دچار انطباق هراسی با موقعیت های جدید به خصوص با محیط مدرسه خواهد بود. به نظر می رسد برخی والدین با محافظت افراطی فرزندانشان از خطرات مورد انتظار یا مبالغه در مورد خطرات، اضطراب را به آنان می آموزند. برای مثال پدر و مادری که هنگام رعد و برق در داخل اتاق از ترس قوز کنند به کودکش می آموزد که همان کار را بکند. والدی که از موش یا حشرات می ترسد عاطفه ترس را به کودک خود منتقل می کند، بر عکس پدر و مادری که هنگام اولین نگرانی هراسی کودک از حیوانات شدیدا بر او خشم می گیرندممکن است از طریق خشم بسیار شدید خود موجب پیدایش نگرانی هراسی در کودک شوند. نقش عوامل یادگیری اجتماعی موثر در بروز واکنش های اضطرابی در مواردی که در خود والدین دچار اختلالات اضطرابی هستند بیشتر می شود. این عوامل ممکن است در بروز اختلال اضطراب جدایی، اختلال اضطراب فراگیر و جمعیت هراسی نقش داشته باشند. اما در مطالعه ای که اخیرا بر روی رویداد ها ی روانی اجتماعی ناگوار نظیر تعارضات مستمر خانواده انجام شد، رابطه بین دشواری های روانی- اجتماعی و بازداری رفتاری در کودکان خردسال یافت نشد. به نظر می رسد استعداد مزاجی ابتلا به اختلالات اضطرابی به صورت مجموعه ای از صفات ارثی تظاهر می کند و بر اثر عوامل استرس زای روانی – اجتماعی ایجاد نمی شودسادوک،( 2007).
نظریه دلبستگی
بالبی (1973) تبیین کاملاً متفاوتی برای ترس‌های کودکان ارائه می‌کند. براساس نظریه‌ی دلبستگی، ترس کودکان، از نظر زیستی، در دلبستگی عاطفی که برای بقای انسان ضروری است، ریشه دارد. اگر قرار است نیاز‌های جسمانی و عاطفی نوزادان برآورده شوند، آن‌ها باید نزدیک مراقبان خود باشند. رفتارهای حاکی از دلبستگی از قبیل گریه‌کردن، ترس از غریبه‌ها و درماندگی نشانگر تلاش فعال نوزاد برای ماندن در کنار مراقب خود یا نزدیک شدن به او محسوب می‌شوند. به‌تدریج که کودک بزرگ‌تر می‌شود، جدایی برای او تحمل‌پذیر‌تر می‌شود. با این حال، کودکانی که خیلی زود از مادران خود جدا می‌شوند، با آن‌ها بدرفتاری می‌شود یا نیازهایشان به طرزی مناسب برآورده نمی‌شود. هنگام جدایی و تجدید دیدار، واکنش نامناسب نشان می‌دهند و دلبستگی مطمئنی ندارند. این گونه دلبستگی‌های نامطمئن، دور از دسترس، خصمانه یا تهدید‌آمیز می‌بینند، بعدها، اضطراب و رفتارهای اجتنابی نشان می‌دهند (مظفری مکی آبادی و فروع الدین اصل، 1389).
دیدگاه وجودی(اگزیستانسیال)
مفهوم کلیدی نظریه وجودی این است فرد احساس می کند در جهانی بی هدف زندگی می کند. اضطراب در واقع واکنش فرد است به دنبال خلا عظیمی که در وجود و معنای زندگی می بیند. شاید از زمان پیدایش سلاح های هسته ای و تروریسم زیستی نگرانی های وجودی هم بیشتر شده باشد(سادوک،2007).
دیدگاه علوم زیستی
دستگاه عصبی خودکار:
تحریک دستگاه عصبی خودکار موجب علائم خاصی می شود: علائم قلبی- عروقی(افزایش ضربان قلب )، عضلانی(سردرد)، گوارشی(اسهال)، و تنفسی(مثل افزایش تعداد تنفس). میزان فعالیت سمپاتیک در دستگاه عصبی خودمختار برخی از بیماران اضطرابی به ویژه افراد مبتلا به اختلال پانیک بالاست،با محرک های تکرار شونده به کندی انطباق پیدا می کند، و در برابر محرک های متوسط واکنش افراطی نشان می دهد.
عصب – رسانه ها(نوروترانسمیتر ها) سه عصب- رسانه عمده ای که طبق مطالعات انجام شده بر حیوانات و واکنش های آنها به درمان دارویی ، با اضطراب رابطه دارند عبارت اند از نور اپی نفرین، سروتونین و گاما آمینو بوتریک اسید(گابا).(سادوک،2007).
مطالعات انجام شده با تصویر برداری از مغز
در انواع و اقسام مطالعات تصویر برداری مغز که تقریبا همه آنها بر روی اختلالات اضطرابی معینی انجام شده است، چندین سرنخ احتمالی برای فهم اختالات اضطرابی پیدا شده است. در مطالعات ساختاری – نظیر برش نگاری رایانه ای و تصویر برداری با طنین مغناطیسی گاه بزرگی نسبی بطن های مغز دیده شده است. در یکی از مطالعات معلوم شد که این افزایش با مدت زمانی که بیمار بنزودیازپین مصرف می کرده، رابطه دارد. در یک مطالعه با ام آر آی متوجه نقصی خاص در لوب گیجگاهی راست بیماران دچار اختلال پنیک شدند. چندین مطالعه با بهره گرفتن از تصویر برداری کارکردی دستگاه عصبی نقش افزایش فعالیت بادامه را در ترس نشان داده اند(سادوک،2007).
تفاوت‌های وراثتی در شیمی اعصاب ساختار‌های مغز نقش مهمی در تشخیص رویداد‌های متفاوت دارند. این‌گونه ساختارهای مغز عبارتند از: بادامه و نواحی پیش آمده‌ی آن در سیستم حرکتی، شکنج کمربندی. کودکانی که از آستانه‌ی بالایی برخوردارند، کم‌تر در معرض خطر ابتلا به اختلال‌های اضطرابی قرار دارند. سایر کودکان با گرایش به واکنش‌های هیجانی در برابر موقعیت جدید، متولد می‌شوند و در نوزادی به محرک‌های جدید پاسخ نمی‌دهند و در نوباوگی گرایش به ترس و اضطراب دارند و از موقعیت‌های جدید اجتناب می ورزند. این نوع خلق و خو را بازداری رفتاری می‌نامند و این گرایش به کناره‌گیری در برخی کودکان، به شکل صفتی پایدار باقی می‌ماند و احتمالاً یک عامل خطرآفرین برای ابتلا به اختلا‌های اضطرابی محسوب می‌شود. با این حال، مسیری که خلق و خوی بازداری شده در کودکی به اختلال اضطرابی در آینده منجر می شود، نه مستقیم است و نه روشن. اگرچه واکنش ذاتی کودک می‌تواند در ابتلا به اختلال‌های اضطرابی آینده تأثیر داشته باشد، اما محیط پروش کودک (و بدون شک، سایر عوامل محیطی) نیز نقش مهمی در پدید‌آوردن مسیر‌های رشدی، از بازداری اولیه تا اختلال‌های اضطرابی بعدی، ایفا می‌کند. باوجود این، کودکان بازداری شده نه تنها به خاطر خلق و خوی ذاتی‌شان، بلکه به دلیل مواجهه با الگوهای اضطرابی و

دیدگاهتان را بنویسید