نظریه‌ی تعیین‌گری شخصی از نظر روانشناختی

نظریهی تعیین‌گری شخصی

نظریه‌ی تعیین‌گری شخصی[1] (SDT) یک نظریه‌ی عمومی از انگیزش آدمی است که به میزانی که رفتار افراد خود تائید شده یا خود تعیین شده است، می‌پردازد (دسی و رایان، 2002). بنیان نظریه بر این اصل استوار است که افراد دارای تمایل ذاتی سازمان یافته‌ای در جهت رشد[2]، یکپارچه‌سازی خود[3]، و حل

ناهمسازی‌های روانشناختی هستند (رایان، 1995؛ رایان و دسی، 2000).

SDT اساسأ در دهه‌ی 1970 از بررسی‌های آزمایشی و میدانی انجام شده بر روی اثرات رویدادهای محیطی نظیر پاداش‌ها، جایزه، یا دستورات بر انگیزش درونی رشد پیدا کرد (برای مثال لپر، گرین[4] و نیسبت[5]‌، 1973؛ دسی و رایان، 1980؛ همه به نقل از دسی و رایان، 2000) اما از نیمه‌های دهه‌ی 1980 بود که به صورت رسمی معرفی شد و به عنوان یک نظریه‌ی تجربی محکم مطرح گشت (دسی و رایان، 2008).

در ادامه علاقه به عواملی که انگیزش درونی را تسهیل می‌کنند یا کاهش می‌دهند منجر به بررسی‌های نظری و تجربی رفتار ارادی[6] به طور کلی‌تر گشت. به صورت اختصاصی یکی از زمینه‌های مورد علاقه در این نظریه مربوط به این پرسش است که افراد چگونه انگیزه‌های بیرونی را درونی‌سازی می‌کنند، یکپارچه می‌سازند و برای این که به طور خود پیرو در فعالیت‌های زندگی روزمره‌ درگیر شوند به خود تنظیمی[7] رفتارهای خود می‌رسند (دسی و رایان،b ‌1985؛ دسی و رایان، 2000).

در حالی که بیشتر نظریه‌های تاریخی و معاصر انگیزش عمدتأ با انگیزش به عنوان مفهومی واحد برخورد کرده‌اند، به این معنی که بر مقدار کلی انگیزش افراد برای رفتارها یا فعالیت‌های معین متمرکز بوده‌اند، SDT کار خود را با تفاوت گذاشتن میان انواع انگیزش شروع می‌کند. اندیشه‌ی اصلی SDT این است که نوع[8] یا کیفیت[9] انگیزش فرد می‌تواند در پیش‌بینی بیشتر پیامدهای مهم نظیر سلامت روانشناختی و بهزیستی، عملکرد اثربخش، حل مسئله‌ی شناختی، و یادگیری عمیق یا مفهومی، نسبت به مقدار کلی انگیزش اهمیت بیشتری داشته باشد (تیلور[10] و نتومانیس[11]، 2007).

در SDT انگیزش[12] به عنوان دلیل زیر بنایی رفتار تعریف میشود. SDT سه نوع مختلف از انگیزش را، که بعد کیفیت انگیزش را نشان میدهند، مطرح میسازد که برحسب سطح تعیینگریشان تغییر میکنند. انگیزش درونی[13] (IM)، که شامل انجام رفتار به خاطر خود آن است. انگیزش بیرونی[14] (EM)، که اشاره دارد به انجام عملی به دلایلی بیرون از خود آن عمل. و، ناانگیختگی[15] (AM)، که به فقدان انگیزش اشاره دارد و زمانی دیده میشود که افراد هیچ وابستگیای[16] میان اعمال خود و پیامدهای آنها مشاهده نمی‌کنند (راتل[17]، گوای، والرند، لاروسه[18] و سنکال[19]، 2007).

هر یک از این انواع انگیزش با توجه به میزان خود پیروی همراه آن از سایر انواع دیگر تفاوت پیدا می‌کند، به این ترتیب که در طول پیوستاری از تعیین‌گری شخصی پایین (نا‌انگیختگی) تا بالا (انگیزش درونی) قرار می‌گیرد (دسی و رایان، 1985).

انگیزش درونی با مشارکت جستن در یک فعالیت به خاطر لذت ذاتی آن سر و کار دارد (رایان و دسی، 2000). انگیزش بیرونی زمانی است که فرد برای به دست آوردن بازده‌هایی که از خود فعالیت جدا هستند در آن درگیر می‌شود (رایان و دسی، 2000).

انواع خاصی از انگیزش بیرونی مشخص شده‌اند که از لحاظ میزان خود پیروی یا تعیین‌گری شخصی، بسته به میزانی که افراد در درونی‌سازی تنظیم بیرونی اولیه‌ی رفتار موفق بوده‌اند، از هم تفاوت پیدا می‌کنند (دسی، رایان، 1985؛ رایان و کانل 1989؛ رایان، کانل و دسی، 1985؛ به نقل از دسی و رایان، 2000).

‌رفتار برانگیخته‌ی بیرونی را می‌توان در چهار انگیزه‌ی مشخص از هم متمایز کرد. این انگیزه‌ها شامل “تنظیم بیرونی[20]”، ” تنظیم درون فکنی شده[21]”، “تنظیم هویت یافته[22]” و ” تنظیم یکپارچه[23]” است (دسی، رایان، 1985؛ رایان و کانل، 1989؛ رایان، کانل و گرولنیک، 1992؛ به نقل از دسی و رایان ، 2000).

کم خود پیروترین شکل انگیزش بیرونی در تنظیم بیرونی است یعنی زمانی که فرد برای بدست آوردن پاداشهای بیرونی یا برای اجتناب از تنبیه در فعالیتی درگیر می‌شود (دسی و رایان، 1985).

در تنظیم درون فکنی شده افراد به علت فشار درونی، احساس گناه یا ارتقای نفس[24] به یک فعالیت مشغول می‌شوند (رایان و دسی، 2000). تنظیم هویت یافته زمانی دیده می‌شوند که افراد به این دلیل در یک فعالیت شرکت می‌کنند که مشارکت در آن را برای رشد شخصی خود با اهمیت می‌دانند. در این نوع تنظیم از آنجایی که به فعالیت بها داده می‌شود رفتار بواسطه انتخاب انجام می‌گیرد و خود تعیین شده است. تنظیم یکپارچه زمانی رخ می‌دهند که تنظیم هویت یافته به طور کامل با خود[25] تلفیق گشته‌اند و با سایر ارزشها و نیازهای فرد هماهنگ شده‌اند. تحت تنظیم یکپارچه، رفتار نیز بواسطه‌ی انتخاب و به این دلیل انجام می‌گیرد که با سایر جنبه‌های خود نظیر نیازها و ارزش‌های فرد هماهنگ است (ون‌استینکیست، لنز و دسی، 2006).

ناانگیختگی[26] به حالت فقدان هر گونه توجه به درگیری در رفتار مورد نظر اشاره دارد (دسی و رایان، 1985؛ مارکلند[27] و توبین[28]، 2004).

ناانگیختگی به لحاظ مفهومی مشابه مفهوم “درماندگی آموخته شده[29]” (آبرامسون[30]، سلیگمن[31] و تیزدل[32]، 1978؛ دسی و رایان، 2000) است، زیرا با احساس کفایت پایین و عدم وجود رابطه بین رفتار و پیامدهای آن همراه است (والرند[33]، 1997).

اصلی‌ترین تمایز در SDT میان انگیزش خود پیرو و انگیزش کنترل شده است. انگیزش خود پیرو[34]، انگیزش درونی و انواعی از انگیزش بیرونی را، که در آنها فرد با ارزش یک فعالیت همانند سازی می‌کند و آن را در حسی از خود[35] یکپارچه[36] می‌سازد، شامل می‌شود. زمانی که افراد دارای انگیزش خود پیرو هستند، اراده یا تایید شخصی را در اعمال خود تجربه می‌کنند. در مقابل،  انگیزش کنترل شده[37]، تنظیم بیرونی، که در آن رفتار فرد تابعی از وابستگی‌های پاداش یا تنبیه است، و تنظیم درون فکنی شده، که در آن تنظیم رفتار تا حدی درونی‌سازی شده و توسط عواملی نظیر دریافت تایید، اجتناب از شرم، عزت نفس مشروط برانگیخته می‌شود، را در بر می‌گیرد. زمانی که افراد کنترل شده هستند، برای این که به نحو معینی فکر، احساس و رفتار کنند، در فشار قرار دارند. هم انگیزش خود پیرو و هم انگیزش کنترل شده رفتار را برمی‌انگیزند و هدایت می‌کنند، لذا در مقابل ناانگیختگی قرار می‌گیرند که به فقدان قصد و انگیزش اشاره می‌کند (تیلور و نتومانیس، 2007).

سپس دسی و رایان (1991، 1995‌) کار اولیه‌ی تفاوت گذاشتن میان انگیزش درونی و بیرونی را گسترش دادند و سه نیاز عمده‌ی درونی را در تعیین‌گری شخصی مطرح ساختند. بر اساس دسی و رایان (2002)، سه نیاز روانشناختی، فرد را برای رفتار آغازگرانه برمی‌انگیزند و سطح تعیین‌گری شخصی فرد را تعیین می‌کنند، این نیازها به باور آنها جهان شمول، ذاتی و روانشناختی هستند که شامل نیاز به کفایت، خود پیروی و وابستگی است. خود پیروی[38] به منبع رفتار خود بودن و به دست آوردن یک همخوانی میان فعالیت و حس یکپارچه‌ی خود اشاره می‌کند. کفایت[39] ناظر است بر نیاز به داشتن تاثیر بر محیط و به دست آوردن بازده‌های مورد نظر، و وابستگی[40] به تمایل به احساس پیوند با افراد ارزشمند از نظر فرد اشاره دارد.

SDT شامل چهار خرده نظریه[41] است (دسی و رایان، 2002). این نظریه‌ها عبارتند از:

نظریهی ارزیابی شناختی

نظریه‌ی ارزیابی شناختی[42] توسط دسی و رایان (b‌1985) برای مشخص ساختن این که چه عواملی در بافت‌های اجتماعی بر انگیزش درونی تاثیر می‌گذارند و در آن تغییر ایجاد می‌کنند ارایه شد. پایه‌های فکری CET، با تمرکز عمده‌ی آنها بر نیاز به کفایت و خود پیروی، با ترکیب مجموعه‌ای از نتایج حاصل از بررسی‌های اولیه‌ی انجام شده بر روی اثرات پاداش‌ها، بازخورد و دیگر رویدادهای بیرونی بر انگیزش درونی شکل یافتند. CET، که به صورت یک خرده  نظریه‌ی تعیین‌گری شخصی در نظر گرفته می‌شود، مدعی است که نیازهای بنیادی روانشناختی به خود پیروی و کفایت عامل‌های عمده در انگیزش درونی هستند و درجه‌ای که عوامل بافتی (پاداش‌ها، تنبیه‌ها، ضرب‌الاجل‌ها، و غیره) بر انگیزش درونی تاثیر می‌گذارند به این بستگی دارد که تا چه اندازه این عوامل از ارضای نیازهای بنیادی روانشناختی حمایت می‌کنند یا مانع از آنها می‌شوند (رایان و دسی، 2000).

به طور ویژه، نظریه‌ی ارزیابی شناختی (دسی و رایان، 2002) ادراک کفایت و مکان ادراک شده‌ی علّیت را به عنوان دو جنبه‌ی شناختی اصلی رویدادهای بافتی که بر انگیزش درونی تاثیر می‌گذارند، توصیف می‌کنند.

ادراک کفایت[43] ارتباط نیرومندی با نیاز به کفایت دارد. زمانی که در ضمن یک عمل، رویدادهای بافتی بین فردی (مانند پاداش‌ها، ارتباط‌ها، بازخورد) به احساسات کفایت[44] منتهی می‌شوند می‌توانند انگیزش درونی برای آن عمل را افزایش دهند، زیرا آنها ارضای نیاز بنیادی به کفایت را فراهم می‌آورند. فرایند شناختی دوم، مکان ادراک شده‌ی علّیت[45] (PLOC)‌‌، قویأ تحت تاثیر نیاز به خود پیروی قرار دارد. گفته می‌شود انگیزش درونی زمانی کاهش می‌یابد که یک رویداد بافتی تغییری را بیشتر در جهت یک مکان بیرونی علّیت[46] (E-PLOC) ایجاد ‌کند. در مقابل، زمانی که رویدادی در جهت مکان درونی علیت[47]
(I-PLOC) حرکت می‌کند، انگیزش درونی افزایش می‌یابد (رایان و دسی ، a‌2000).

در ادامه CET (دسی و رایان، 2002) بیان می‌دارد که احساسات کفایت، انگیزش درونی را تنها زمانی افزایش می‌دهد که با حسی از خود پیروی[48] یا، برحسب اصطلاحات اسنادی[49]، با مکان علّیت ادراک شده‌ی درونی[50] (I-PLOC؛ دوچارمز، 1968) همراه باشند. از این رو افراد نه تنها باید کفایت ادراک شده (یا اثربخشی شخصی) را تجربه کنند بلکه باید رفتار خود را خود تعیین شده نیز تجربه کنند تا انگیزش درونی حفظ شود و افزایش یابد. به بیان دیگر، برای داشتن سطح بالایی از انگیزش درونی، افراد هم باید ارضای نیاز به کفایت را تجربه کنند و هم ارضای نیاز به خود پیروی را. در این زمینه بیشتر پژوهش‌ها (مانند ایسور و همکاران، 2000؛ کاسر، 1995؛ ویلیام، کاکس، هدبرگ و دسی، 2000؛ به نقل از دسی و رایان، 2000) بر اثرات شرایط بافتی که از نیاز به کفایت و خود پیروی حمایت می‌کنند یا مانع از آن می‌شوند متمرکز بوده‌اند، اما با این حال تعدادی از پژوهش‌ها نشان داده‌اند که حمایت‌ها می‌تواند، تا حدی، از منابع درونی پایدار افراد، که از احساسات پیشرونده‌ی کفایت و خود پیروی آنها حمایت می‌کنند، ناشی شوند.

CET همچنین میان جنبه‌های کنترل کننده[51] و اطلاعاتی[52] رویدادهای بافتی یا محیط تفاوت قائل می‌شود (دسی و رایان، 2002).

بعد کنترل کننده به عواملی در محیط اجتماعی اشاره دارد که در جهت نتایج معینی به فرد فشار می‌آورند، از این رو یک جابجایی به سمت مکان علیت ادراک شده‌ی بیرونی‌تر ایجاد می‌کنند، در حالی که بعد اطلاعاتی اشاره به رویدادهای اطلاعاتی و ارتباطاتی دارد که به فرد در مورد عملکرد‌ش بازخورد ارایه می‌کنند و در نتیجه نقش مهمی را در تجربه‌ی کفایت به هنگام درگیر شدن در یک فعالیت دارند (دسی و رایان، 2000).

به طور خلاصه، بخش CET از SDT پیشنهاد می‌کند که محیط‌های کلاس درس و خانه می‌توانند با حمایت یا مسدود ساختن نیاز به خود پیروی و کفایت، انگیزش درونی را تسهیل کنند یا مانع از آن شوند. با این حال، لازم است به یاد داشته باشیم که انگیزش درونی تنها برای فعالیت‌هایی اتفاق می‌افتد که علاقه‌ی درونی را برای فرد نگه می‌دارند ـ فعالیت‌هایی که تازگی دارند، چالش انگیز هستند یا دارای ارزش اصیل[53] برای فرد می‌باشند. برای فعالیت‌هایی که چنین ویژگی‌هایی ندارند اصول CET کاربرد ندارند. برای فهم انگیزش برای فعالیت‌هایی که ذاتأ جالب نیستند، لازم است که نگاه عمیق‌تری به ماهیت و پویایی‌های انگیزش بیرونی پرداخته شود (رایان و دسی، a‌2000).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   موسیقی و پرورش اجتماعی کودکان

 

 

نظریهی یکپارچگی ارگانیسمی

در خرده نظریه‌ی دوم SDT، که با عنوان نظریه‌ی یکپارچگی ارگانیسمی[54] (OIT) به آن اشاره می‌شود، شکل‌های مختلف انگیزش بیرونی و عوامل بافتی که درونی‌سازی و یکپارچه‌سازی تنظیم[55] این رفتارها را پیش می‌برند یا مانع می‌شوند، تشریح می‌شود (دسی و رایان، b‌1985).

به طور کلی فرض بر این است که انگیزش بیرونی خود پیرو نیست (دوچارمز، 1968؛ لپر و گرین، 1978؛ به نقل از دسی و رایان، 2000).

با این حال، دسی و رایان (2002) پیشنهاد می‌کنند که ممکن است یک فرد در حالت خود پیرو به صورت بیرونی برانگیخته شده باشد و پژوهش‌ها بر روی نظریه‌ی یکپارچگی ارگانیسمی (OIT) فرض می‌کنند در فعالیت‌هایی که توسط سایر افراد مهم، گروه‌های اجتماعی و غیره تایید می‌شوند فرد به صورت درونی برای رفتار برانگیخته نیست با این حال با حسی از خود[56] رفتار می‌کند.

میزانی که درونی‌سازی و یکپارچگی اتفاق می‌افتد سطح خود پیروی در رفتار برانگیخته‌ی بیرونی را تعیین می‌کند. OIT درونی‌سازی را در طول یک پیوستار در نظر می‌گیرد. به این ترتیب که هر چه حس خود پیروی بیشتری در انجام یک رویداد یا فعالیت تجربه شود آن رویداد یا فعالیت بیشتر با حسی از خود درونی‌سازی و یکپارچه‌سازی می‌شود (دسی و رایان، 2008).

بر اساس سطح درونی‌سازی یا تنظیم درونی، انگیزش بیرونی به چهار نوع مختلف (تنظیم بیرونی[57]، تنظیم درون فکنی شده[58]، تنظیم هویت یافته[59] و تنظیم یکپارچه[60]) تقسیم می‌شود (ون‌استینکست و همکاران، 2005).

 

 

نظریه‌ی جهت‌گیری علّی

نظریهی جهتگیری علّی[61] به نقش تفاوت‌های فردی در جهت‌گیری‌های انگیزشی می‌پردازد. تفاوتهای فردی در جهتگیریهای انگیزشی از طریق تجارب افراد با بافت اجتماعی و منابع درونی رشد یافته به عنوان نتایج این تعاملها شکل مییابند. جهتگیری علّی بر منابع درونی و نقشی که در بافت اجتماعی حاضر بازی میکنند، متمرکز است (دسی و رایان، 2008).

بر اساس این نظریه افراد بر حسب برداشت‌شان از ماهیت علّیت رفتار خود، یا مکان ادراک شدهی علّیت (دوچارمز، 1968؛ به نقل از دسی و رایان، 2000) از یکدیگر تفاوت پیدا میکنند. این تفاوتها بر حسب سه جهتگیری علّی انگیزشی کلی مشخص میشوند (دسی و رایان، a‌1985؛ والرند، 1997).

این سه نوع جهتگیری انگیزشی عبارتند از: جهتگیری خود پیرو، کنترل شده و غیر شخصی. هر سهی این جهتگیریها در همهی افراد وجود دارند، اما میزانی که هر فرد یکی از آنها را در ضمن بافت‌های اجتماعی تجربه می‌کند متغیر است و این تغییرها نسبتأ ثابت هستند (دسی و رایان، 2002).

جهت‌گیری خود پیرو[62]، اشاره دارد به تنظیم رفتار خود بر اساس علایق و ارزش‌های تایید شده‌ی شخصی (رایان و دسی، 2000).

جهت‌گیری خود پیرو در افرادی دیده می‌شود که رفتارهای آنان بر حسی از اراده و آگاهی از هدف‌ها و معیارهای شخصی مبتنی است؛ این افراد رفتار خود را به صورت انتخابی آزاد، با آغاز‌گری شخصی و خود تنظیم شده نگاه می‌کنند. آنها فعالانه فرصت‌هایی را جستجو می‌کنند که با ارزش‌ها و علایق شخصی شان همخوان هستند. مشخص شده است که این جهت‌گیری با عزت نفس بالا، خود آگاهی[63]، سطوح بالایی از ارتقای نفس[64] و یکپارچگی شخصیت[65] و دست‌یابی موفق به هدف همراه است (دسی و رایان، a‌1985؛ هادینگس[66] و کنی[67]، 2002 ).

جهت‌گیری کنترل شده[68]، شامل است بر جهت‌گیری به سوی کنترل‌ها و رهنمودهایی که نشان می‌دهند چگونه باید رفتار کرد (دسی و رایان، 2000).

افراد دارای جهت‌گیری کنترل شده رفتار خود را متاثر از نیروها و درخواست‌های بیرونی یا الزام‌های درونی ادراک می‌کنند. این افراد تمایل دارند که از عوامل و رویدادهایی مانند تهدیدها، ضرب‌الاجل‌ها و انتظارات درونی شده درباره‌ی این که چگونه “باید” رفتار کنند، پیروی نمایند. جهت‌گیری کنترل شده با نگرانی درباره‌ی عامل‌های بیرونی کنترل (نظیر انتظارات اجتماعی، فشار از جانب دیگران، پاداش‌ها) و بیانات منفی همراه هستند (دسی و رایان، a‌1985).

جهت‌گیری غیر شخصی[69]، اشاره می‌کند به تمرکز بر شاخص‌های ناکارآمدی[70] و رفتار کردن بدون قصد (رایان و دسی،a 2000). افراد دارای جهت‌گیری غیر شخصی اعمال خود را به صورت متاثر از عواملی می‌بینند که کنترل از روی قصد اندکی بر آنها دارند. بر اساس نظریه‌ی راتر (1966) این افراد دارای یک مکان کنترل بیرونی[71] هستند، و اعتقاد دارند که فاقد توانایی یا منابع لازم برای تنظیم شخصی رفتارهای خود می‌باشند تا بتوانند بازده‌های مورد نظر را به نحو اثربخشی به دست بیاورند (سواننس، برزونسکی[72]، ون‌استینکست و بییرس[73]، 2005).

این افراد از طریق فرایند “درماندگی آموخته شده[74]” (سلیگمن[75]، 1972، 1975) حس منفعلی از بی‌کفایتی را رشد می‌دهند که آنها را برای تجارب شکست‌آمیز و احساس افسردگی، اضطراب اجتماعی، شرم، عزت نفس پایین، ترس و خصومت آماده می‌سازد (دسی و رایان، ‌a1985).

نظریه‌ی نیازهای بنیادی

‌نظریهی نیازهای بنیادی مفهوم نیازهای بنیادی روانشناختی (خود پیروی، کفایت و وابستگی) و نقشی را که این سه نیاز در رشد و کارکرد سالم فرد بازی میکنند ارایه میکند (دسی و رایان،a  2008). از نظر دسی و رایان (2002) نیازهای خود پیروی، کفایت و وابستگی ذاتی، طبیعی و جهان شمول هستند و ارضای آنها برای رشد سالم و بهزیستی تمامی افراد بدون توجه به جنسیت، گروه اجتماعی یا فرهنگ آنها ضروری است، رشد و کارکرد فرد به میزانی که این نیازها ارضاء یا مسدود میگردند از سلامت برخوردار خواهد بود.

براساس نظریه‌ی SDT، هم انگیزش درونی و هم درونی‌سازی فرایندهای طبیعی‌ای هستند که برای کارکرد بهینه به نیرو نیاز دارند و ارضای نیازهای بنیادی روانشناختی این نیروها را برای آنها فراهم می‌آورد. مطابق با نظریه‌ی ارزیابی شناختی، نیاز به کفایت و خود پیروی اساس انگیزش درونی را شکل می دهند ـ به این معنی که افراد برای حفظ انگیزش درونی خود نیاز به احساس کفایت و خود پیروی دارند. بر اساس SDT، علاوه بر لزوم ارضای این دو نیاز  برای درونی‌سازی نیاز بنیادی سومی هم ـ نیاز به وابستگی ـ برای درونی‌سازی حیاتی است. به طور اختصاصی‌تر، SDT بیان می‌کند که وقتی افراد ارضای نیاز به وابستگی و کفایت را در ارتباط با یک رفتار تجربه ‌کنند، به درونی‌سازی ارزش و تنظیم آن رفتار متمایل خواهند شد، اما اندازه‌ی ارضای نیاز به خود پیروی آن چیزی است که تعیین می‌کند که آیا همانند سازی یا یکپارچه‌سازی اتفاق می‌افتد یا فقط درون فکنی. به بیان دیگر، ارضای نیاز به ارتباط داشتن با دیگران و موثر بودن در دنیای اجتماعی از تمایل افراد برای درونی‌سازی ارزش‌ها و فرایندهای تنظیمی پیرامون دنیای آنها حمایت می‌کند.با این حال، چنین درونی‌سازی ای تضمین نمی‌کند که رفتار حاصل خود پیرو خواهد بود. برای این که ارزش و تنظیم به طور کاملتری درونی‌سازی شود تا به عمل درآوردن بعدی رفتار خود پیرو باشد، لازم است در زمان درونی‌سازی رفتار نیاز به خود پیروی ارضاء شود (گیگن[76] و دسی، 2005)

دیالکتیک ارگانیسمی

نقطه‌ی شروع برای SDT این موضوع است که انسان‌ها موجودات فعال و ارگانیسم‌های رشد‌گرا[77] هستند که به طور طبیعی به یکپارچه‌سازی عناصر روانی خود در یک حس یکدست از خود و یکپارچه‌سازی خود در یک ساختار بزرگتر اجتماعی تمایل دارند. به عبارت دیگر SDT می‌گوید که بخشی از طرح انطباقی[78] ارگانیسم انسان است که به فعالیت‌های مورد علاقه‌ی خود بپردازد، ظرفیت‌ها را به کار بگیرد، ارتباط‌ها را در گروه‌های اجتماعی دنبال کند و تجارب درون روانی[79] و بین فردی[80] را در یک واحد بهم پیوسته[81] یکپارچه سازد (رایان و پاولسون[82]، 1991).

علاوه بر این دیدگاه ارگانیسمی ـ دیالکتیکی[83] SDT (دسی و رایان، 1987) فرض می‌کند که این فعالیت‌های طبیعی ارگانیسمی و گرایش‌های درونی یکپارچه‌ای که آنها را هماهنگ می‌سازد به نیروهای بنیادی نیازمند هستند ـ یعنی حمایت‌های فراگیر برای تجربه‌ی کفایت، وابستگی و خود پیروی. همچنین براساس نظریه، فرایندهای طبیعی نظیر انگیزش درونی، یکپارچه‌سازی، تنظیم بیرونی، و حرکت در جهت بهزیستی تنها تا آنجایی به صورت مطلوب عمل می‌کنند که نیروهای بلافاصله حضور دارند یا فرد منابع درونی قابل توجهی برای یافتن یا تولید نیروی لازم، دارد. به میزانی که این فرایندهای ارگانیسمی توسط شرایط نامطلوب به تاخیر می‌افتند ـ به ویژه زمانی که بافت فرد شدیدأ کنترل کننده، چالش انگیز یا طرد کننده است ـ به همان میزان جای خود را به فرایندهای دفاعی یا خود ـ حمایت‌گر[84] خواهند داد که بدون شک تحت شرایط غیر حمایت‌گر دارای فواید کارکردی هستند. از نمونه‌هایی از این فرایندها می‌توان به مجزا ساختن ساختارهای روانی[85] در مقابل یکپارچه‌سازی آنها، تمایل به کناره‌گیری از دیگران و متمرکز شدن بر خود، و در موارد شدید، غرق شدن در کناره‌گیری روانشناختی یا فعالیت‌های ضد اجتماعی به عنوان انگیزه‌های جبرانی برای نیازهای ارضاء نشده اشاره کرد.

بر این اساس، نیازهای ذاتی روانشناختی به کفایت، وابستگی و خود پیروی به ساختار عمیق روان آدمی مرتبط هستند، چرا که آنها به تمایلات ذاتی و مادام‌العمر[86] انسان‌ها برای دست‌یابی به کارآمدی، ارتباط و پیوند با دیگران اشاره دارند. از این رو وجود شرایط محیطی که ارضای این نیازهای بنیادی را ـ در موقعیت‌های بلاواسطه‌ی افراد و در تاریخچه‌ی رشد آنها ـ اجازه می‌دهند یک پیش‌بینی کننده‌ی مهم برای پاسخ به این سوال است که آیا افراد سلامت روان و سرزندگی خواهند داشت یا خیر (دسی و رایان، 2000).

[1] .self – determination theory.

[2] .growth.

[3] .integration of the self.

[4] Greene

[5] Nisbett

[6] volitional behavior

[7] Self – regulation

[8] type

[9] quality

[10] Taylor

[11] Ntoumanis

[12] motivation

[13] intrinsic motivation (IM)

[14] extrinsic motivation (EM)

[15] amotivation (AM)

[16] contingencies

[17] Ratelle

[18] Larose

[19] Sene´cal

[20] external regulation

[21] Introjected regulation

[22] identified regulation

[23] integrated regulation

[24] ego enhancement

[25] self

[26] amotivation

[27] Markland

[28] Tobin

[29] learned helplessness

[30] Abramson

[31] Seligman

[32] Teasdale

[33] Vallerand

[34] Autonomous motivation

[35] sense of self

[36] integration

[37] Controlled motivation

[38] Autonomy

[39] Competence

[40] relatedness

[41] mini-theories

[42] Cognitive Evaluation Theory (CET)

[43] Perception of Competence

[44] feelings of competence

[45] Perceived Locus of Causality

[46] external Perceived locus of causality

[47] Internal Perceived Locus of Causality

[48] sense of autonomy

[49] attributional

[50] Internal Perceived Locus of Causality

[51] controlling

[52] informational

[53] authentic

[54] Organismic Integration Theory

[55] regulation

[56] sence of  self

[57] external regulation

[58] introjected regulation

[59] identified regulation

[60] integrated regulation

[61] Causality Orientation Theory

[62] autonomy orientation

[63] self-awareness

[64] ego-development

[65] personality integration

[66] Hodgins

[67] Knee

[68] control orientation

[69] impersonally orientation

[70] ineffectance

[71] external locus of control

[72] Berzonsky

[73] Beyers

[74] learned helplessness

[75] Seligman

[76] Gagne

[77] Growth – oriented organisms.

[78] .adaptive design.

[79] .intrapsychic.

[80] .Interpersonal.

[81] .Relative unity.

[82] .Pawelson.

[83] .Organismic – dialectical.

[84] .Slf – protective.

[85] .Psychological structures.

[86] .Life – Span.