کشف المحجوب، رفق و مدارا

جلال‌ حق‌ را در همه‌ مراحل‌ موجب‌ انکسار و هیبت‌ نمی‌داند؛ به‌ اعتقاد وی‌، مراقبه‌ دو مرتبه‌ دارد: مراقبه‌ صدیقان‌ و مراقبه‌ اصحاب‌ یمین‌. مراقبه‌ صدیقان‌ مراقبه‌ تعظیم‌ و اجلال‌ است‌، بدین‌ معنا که‌ قلب‌، مستغرق‌ در توجه‌ به‌ جلال‌ است‌ و در اثر هیبت‌، منکسر است‌ و در این‌ حال‌ التفات‌ به‌ غیر برای‌ او ناممکن‌ است‌؛ اما، اهل‌ ورع‌ از اصحاب‌ یمین‌ در مراقبه‌ خود از دیدن‌ جلال‌ دهشت‌ نمی‌یابند و قلوب‌ ایشان‌ در اعتدال‌ باقی‌ می‌ماند و همچنان‌ به‌ اعمال‌ و احوال‌ خود التفات‌ دارند. 37
او آثار جلال‌ و جمال‌ را بر سالک‌ به‌ نحو مشروح‌ تبیین‌ کرده‌ است‌. وی‌ تجلی‌ صفات‌ حق‌ را به‌ تجلی‌ صفات‌ جمال‌ و تجلی‌ صفات‌ جلال‌ تقسیم‌ می‌کند که‌ هر یک‌ از این‌ دو نیز به‌ صفات‌ ذاتی‌ و صفات‌ فعلی‌ تقسیم‌ می‌شوند. صفات‌ ذاتی‌ جمال‌ بر دو قسم‌ است‌: صفات‌ نَفْسی‌ و صفات‌ معنوی‌. صفات‌ نفسی‌ بر معنایی‌ اضافه‌ بر ذات‌ خدا دلالت‌ نمی‌کند، مانند موجود بودن‌، واحد بودن‌ و قائم‌ به‌ نفس‌ بودن‌. اگر خدا به‌ صفت‌ موجودیت‌ تجلی‌ کند مصداق‌ سخن‌ جنید است‌ که‌ می‌گفت‌ غیر از خدا چیزی‌ یا کسی‌ موجود نیست‌. اگر به‌ صفت‌ واحدیت‌ متجلی‌ شود، مقتضای‌ سخن‌ ابوسعید است‌ که‌ گفت‌: “لَیس‌ فی‌ جُبَّتی‌ سوی‌ اللّه‌” (در جامه‌ام‌ غیر خدا نیست‌) و اگر به‌ صفت‌ قائم‌ به‌ نفس‌ تجلی‌ کند، اقتضایش‌ سخن‌ بایزید است‌ که‌ می‌گفت‌: “سُبحانی‌ مااعظمَ شأنی‌” (چه‌ بزرگ‌ و منزهم‌). صفات‌ معنوی‌ بر معنایی‌ اضافه‌ بر ذات‌ خدا و تجلی‌ این‌ صفات‌ بر بنده‌ دلالت‌ می‌کنند، مانند علم‌ و قدرت‌ و ارادت‌ و سمع‌ و بصر. صفات‌ فعلی‌ نیز همچون‌ رازقیت‌ و خالقیت‌ و زنده‌ کردن‌ و میراندن‌ است‌. صفات‌ فعلی‌ جلالی‌ مانند صفات‌ فعلی‌ جمالی‌ است‌. صفات‌ ذاتی‌ جلالی‌ نیز عبارت‌ است‌ از صفات‌ جبروت‌ و صفات‌ عظموت‌. هنگامی‌ که‌ حق‌ به‌ صفات‌ جبروت‌ خود متجلی‌ شود، نوری‌ بی‌کران‌ و بسیار هیبت‌انگیز ظاهر می‌شود و به‌ واسطه‌ آن‌، صفاتِ انسانی‌ فانی‌ و آثار هستی‌ انسان‌ محو می‌گردد؛ اما، گاه‌ در این‌ حالت‌ شعوری‌ بر فنا باقی‌ می‌ماند و آنگاه‌ که‌ تجلی‌ جلال‌ اندکی‌ افزون‌ بر قوّت‌ ولایت‌ سالک‌ باشد آن‌ شعور بر وجود و فنای‌ وجود هم‌ از بین‌ می‌رود و چنین‌ حالتی‌ را صَعْقه‌ می‌نامند. تجلی‌ صفات‌ عظموت‌ هم‌ در بیان‌ نجم‌ رازی‌ بر دو نوع‌ است‌: تجلی‌ صفت‌ حیی‌ و قیومی‌، و تجلی‌ صفت‌ کبریا و عظمت‌ و قهاری‌، که‌ هر کدام‌ اثر خاصی‌ در بنده‌ می‌گذارد. تجلی‌ صفت‌ حیی‌ و قیومی‌ موجب‌ فنای‌ فنا می‌شود و بر اثر آن‌ بقای‌ بقا پدید می‌آید. تجلی‌ صفات‌ کبریا و عظمت‌ و قهاری‌ نیز دهشت‌ و حیرت‌ به‌ همراه‌ دارد و علم‌ و معرفت‌ را به‌ جهل‌ بدل‌ می‌سازد. نجم‌ رازی‌ مقام‌ سالک‌ را در برابر تجلی‌ صفات‌ جلال‌ و جمال‌ یکسان‌ نمی‌داند. مقام‌ تجلی‌ صفات‌ جمال‌، تلوین‌ است‌؛ ازاین‌رو، در تجلی‌ صفات‌ جمال‌ گاه‌ ستر است‌ و گاه‌ تجلی‌. اما تجلی‌ صفات‌ جلال‌، مقام‌ تمکین‌ است‌ و دورنگی‌ وجود ندارد، که‌ البته‌ این‌ بسیار نادر است‌. نجم‌ رازی‌، همچون‌ مستملی‌ بخاری‌، آثار تجلی‌ جلال‌ و جمال‌ را بر قلب‌ سالک‌ به‌نحو مطلق‌ ندانسته‌، بلکه‌ آن‌ را تابع‌ قوّت‌ و ضعف‌ نفسانی‌ سالک‌ شمرده‌ و گفته‌ است‌ بندگانی‌ هستند که‌ دل‌ آنان‌ تربیت‌ یافته‌ است‌ و در پیروی‌ از پیامبر به‌ کمال‌ رسیده‌اند، در شبانه‌روز چندین‌ بار دریاهای‌ نور صفات‌ جمال‌ و جلال‌ حق‌ بر دل‌ آنها تجلی‌ می‌کند و آنها به‌ توفیق‌ الاهی‌ آن‌ را تحمل‌ می‌کنند38
ابن‌عربی‌ بر تعریف‌ جلال‌ و جمال‌ به‌ اعتبار احوال‌ ــ چنانکه‌ در عبارات‌ متقدمان‌ ذکر شد ــ خرده‌ گرفته‌ و اظهار داشته‌ است‌ که‌ جلال‌ و جمال‌ دو وصف‌ خداست‌ و هیبت‌ و انس‌ دو وصف‌ انسان‌. به‌ گفته‌ وی‌، صوفیان‌ متقدم‌ با توجه‌ به‌ احوال‌ سالک‌ در مواجهه‌ با جلال‌ و جمال‌ الاهی‌، این‌ دو اصطلاح‌ را به‌ قبض‌ و بسط‌ یا هیبت‌ و انس‌ تعریف‌ کرده‌ و براساس‌ آنچه‌ در نفوس‌ خود یافته‌اند، جلال‌ را به‌ قهر و جمال‌ را به‌ رحمت‌ نسبت‌ داده‌اند. ابن‌عربی‌ میان‌ جلال‌ و جمال‌ مطلق‌، و جلال‌ و جمال‌ مقید تفکیک‌ قائل‌ شده‌، هیبت‌ و انس‌ را به‌ جمال‌ مقید نسبت‌ داده‌ است‌. در اندیشه‌ وی‌، جمال‌ که‌ عطای‌ خود حق‌ است‌، دارای‌ علوّ (مرتبه‌ بالا) و دنوّ (مرتبه‌ پایین‌) است‌. علوّ جمال‌ را جلالِ جمال‌ می‌نامیم‌ و این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ عارفان‌ جلال‌ می‌نامند و می‌پندارند این‌ جلالِ اول‌ و مطلقی‌ است‌ که‌ ذکر آن‌ رفت‌. قرینه‌ این‌ جلالِ جمال‌ در نفس‌ سالک‌، انس‌ است‌ و قرینه‌ مرتبه‌ پایینِ (دنوّ) جمال‌ نیز حال‌ هیبت‌ است‌. 39 ظاهر سخنان‌ ابن‌عربی‌ در اینجا، این‌ تصور را به‌ وجود می‌آورد که‌ قول‌ او خلاف‌نظر پیشینیان‌، و حتی‌ خلاف‌ گفته‌های‌ خودش‌ در جایی‌ دیگر40، است‌ که‌ جلال‌ را با هیبت‌ و جمال‌ را با انس‌ آورده‌اند، به‌ نظر می‌رسد برای‌ رفع‌ این‌ ناسازگاری‌، نکته‌ فوق‌ را این‌گونه‌ می‌توان‌ فهمید که‌ سالک‌ باید با هیبت‌ حاصل‌ از جلال‌، انس‌ بگیرد و در برابر ا
ن
س‌ حاصل‌ از جمال‌، به‌ هیبت‌ روی‌ آورَد. توضیح‌ بعدی‌ او نیز مؤید این‌ استنباط‌ است‌: اگر با تجلی جلالِ جمال‌ انس‌ نگیریم‌ هلاک‌ خواهیم‌ شد، چرا که‌ قدرت‌ و سلطه‌ جلال‌ و هیبت‌ چیزی‌ را به‌ حال‌ خود باقی‌ نمی‌گذارد؛ لذا، در برابر جلال‌ خدا انس‌ ماست‌ تا عقل‌ و اعتدالمان‌ را در مشاهده‌ از دست‌ ندهیم‌. جمال‌ نیز گشاده‌رویی‌ حق‌ با ماست‌ و چون‌ این‌ بسط‌ و آسانگیری‌ خدا ممکن‌ است‌ به‌ بی‌ادبی‌ بنده‌ منجر شود، در برابر این‌ جمال‌ و انبساط‌، هیبتی‌ در ما انگیخته‌ می‌شود تا مبادا این‌ جمال‌ به‌ بی‌ادبی‌ و دور افتادن‌ ما از درگاه‌ حق‌ بینجامد. 41 بنابراین‌، در اندیشه‌ ابن‌عربی‌ جلال‌ صورتی‌ از جمال‌ است‌ و انس‌ و هیبت‌ سالک‌ در تعامل‌ با جمال‌ معنا می‌یابد؛ لذا، سالک‌ آن‌ مجال‌ را ندارد که‌ به‌ ساحت‌ جلال‌ ذات‌ نزدیک‌ شود. حتی‌ پیامبران‌ و مقربان‌ نیز، به‌ گفته‌ عین‌القضات 42، از این‌ امر مستثنا نبوده‌اند، بدین‌معنا که‌ هیچ‌ پیامبری‌ از پیامبران‌ و هیچ‌ مقربی‌ از قدسیان‌ نتوانسته‌اند به‌ آستانه‌ کبریای‌ جلال‌ حق‌ برسند. به‌ نوشته‌ قیصری‌ 43 هر جمالی‌ را جلالی‌ است‌ مانند دهشتِ حاصل‌ از جمال‌ الاهی‌ که‌ به‌ معنای‌ مقهور و متحیر ماندن‌ عقل‌ به‌ واسطه‌ مشاهده‌ جمالِ الاهی‌ است‌، و هر جلالی‌ را جمالی‌ است‌ که‌ همان‌ لطف‌ مستور در قهر الاهی‌ است‌.
بهاء ولد نیز همچون ابن عربی قهر را از اسماء جلالیه و لطف را از اسماء جمالیه دانسته، می گوید:” باز در گوشه ی دامنِ عرصه ی قهر الله می نگریستم صد هزار سَر می دیدم که از تنه برداشته و پیوند از پیوند جدا کرده و از روی دیگر می بینم صد هزار رود و جامها و اغانی و بیت و غزل ها و بر گوشه ی دیگر صد هزار خدمتکار رقاص با وجد ایستاده و گل دسته های جان را از روضه ی انس به دست هر کالبدی باز داده و می دیدم که همه ی روح ها همین جزو لا یتجزی بیش نیستند و همه پرّان شده اند و بر الله می نشینند و از الله می خیزند و از الله می پرند.” 44 از سخن بهاء ولد این اندیشه عرفانی استنباط می‎گردد که هر جمالی جلالی و هر جلالی نیز جمالی در پی دارد. نه جلال محض است و نه جمال محض.شیخ محمود شبستری که فرزند عرفانی ابن عربی می باشد، در بحث از اندیشه عرفانی وحدت و تجلی کثرت از وحدت و تجلی اسماء و صفات الهی به صورت جمالی و جلالی، که ادامه دهنده راه ابن عربی و بهاءولد است، می گوید:
تجلی، گه جمال و گه جلال است

رخ و زلف آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی لطف و قهر است

رخ و زلف بتان را زآن دو بهر است45

شیخ محمود شبستری به لطف و قهر معشوق ازلی اعتقاد راستین دارد و معتقد است که هر جمالی جلالی و هر جلالی جمالی در پی دارد، میگوید:
ز چشمش خاست بیماری و مستی

ز لعلش گشت پیدا عین هستی

ز چشم اوست دلها مست و مخمور

ز لعل اوست جانها جمله مستور

ز چشم او همه دلها جگرخوار

لب لعلش شفای جان بیمار

به چشمش گرچه عالم در نیاید

لبش هر ساعتی لطفی نماید46

بهاءولد در جای دیگر در مورد لطف و قهر خداوندی گوید:” آن کسی که در تجمل آسمان ها و زمین های من نظر نکند او مردود من باشد این را قهر کنم و آن را بنوازم. یکی را بر می آورم و یکی را فرو برم خافض باشم رافع باشم و قهّار باشم.” 47
حاج ملا هادی سبزواری در شرح دعای جوشن کبیر گوید: “وجود و جمال صفات لطف و رحمت است و جلال( که جلیل از آن است) صفات قهر و نقمت، جمال صفات تشبیه و دنّو است، جلال صفات تنزیه و علوّ، جمال صفات ثبوتیه است و جلال صفات سلبیّه.” 48
صاحب روح الارواح(سمعانی) گوید: “بزرگوار و نیکوکار، دلها را به جلال خود بگداخت و جانها را به جمال خود بنواخت، دلها را به کمال خود هباء منثوراً کرد، جانها را به جمال خود معدن شادی و سرور کرد، دلها را به کمال خود قرین اندوه و غم کرد، جانها را به جمال خود شاد و خرّم کرد.
عارفان در مشاهده جلال او ناله واحسرتاه برکشیدند، محبّان در مشاهده ی جمال او شربت نوال از دست ساقی اقبال در کشیدند، چون به جلالش نظر کنی جگرها در میان خون است و چون به جمالش نظر کنی راحت دلهای محزون است، ای بس کس را که رسول جمال به راه دعوت کرد چون امید وصالش قوی گشت سلطان جلال را برگماشت تا سرمایه اش به غارت کرد و به باد برداد.”49
فخر رازی گوید: صفت جلیل افاده صفات سلبیه و ثبوتیه و هر دو را دارد اما سلبیه که او(خدا) منزه از ضدّ و ندّ است و نیز از مکان و زمان، و اما ثبوتیه که او علم محیط است و دارای قدرت شامله و قهر ، قدرت و توانائی است بر وصف و صفت مخصوص هم چنانی که رحمت اراده ای است بر صفت مخصوص و قاهر همان قادری است که مانع می شود غیر را از اینکه بر خلاف اراده خود کاری انجام دهد روی این اصل قهار از صفات ذاتی خداوند خواهد بود، دیگران گویند قهار همان کسی است که مانع می شود غیر را از اینکه بر وفق اراده ی خود (غیر) کاری را انجام دهد و بنابراین تفسیر از صفات فعلی خداوند خواهد بود.
او از قول مشایخ گوید لطیف یعنی خدایی که هر سختی و مشکل را آسان گرداند و هر شکستگی را جبران نماید، و نیز گویند لطیف خدایی است که توفیق عمل را در ابتدا می‌دهد و به پذیرفتن و قبول آن عمل در انتها آن را ختم نماید و اما حظ و بهره‌ای که عبد می‌تواند در اتصاف به این صفت الهی و پیروی از آن داشته
باشد عبارت از رفق و مدارا نسبت به بندگان خدا و لطف به آنان در دعوت کردن به سوی خدا و به راه خداست.50
در کشف المحجوب درباره لطف و قهر و تفاوت بین آنها چنین آمده: بدانکه این دو عبارت است مراین طایفه را که از روزگار خود بیان کنند و مرادشان از قهر تأیید حق باشد به فنا کردن مرادها و بازداشتن نفس از آرزوها بی آن که ایشان را اندر آن مراد باشد. و مراد از لطف، تأیید حق باشد به بقای سر و دوام مشاهدت و قرار حال اندر درجت استقامت؛ تا حدی که گروهی گفته‌اند که: “کرامت از حق حصول مراد است” و این اهل لطف بوده‌اند و گروهی گفته‌اند: “کرامت آن است که حق تعالی بنده را به مراد خود از مراد وی بازدارد و به بی مرادی مقهور گرداند؛ چنان‌که اگر به دریا شود در حال تشنگی دریا خشک گردد.”
و از شبلی رضی اللّه عنه می‌آید که گفت اندر مناجات خود: “ای بارخدای، اگر آسمان را طوق من گردانی و زمین را پای بند من کنی و عالم را جمله به خون من تشنه کنی، من از تو برنگردم.”
و شیخ من گفت: سالی مر اولیا را اندر میان بادیه اجتماع بود و پیر من حُصری رضی اللّه عنه مرا با خود آن‌جا برد. گروهی را دیدم هر یک بر نجیبی می‌آمدند و گروهی را بر تختی می‌آوردند، و گروهی می پریدند، هرکه می‌آمد از این جنس حُصری بدیشان التفات نکرد تا جوانی دیدم می‌آمد نعلین گسسته و عصا شکسته و پای از کار بشده سر برهنه، اندام سوخته. حُصری بر جست و پیش وی باز رفت، وی وی را به

Author: mitra5--javid

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *