دسترسی متن کامل – 
بررسی عوامل روانی  اجتماعی موثر بر استراتژی های مقابله ای بیماران  …

دسترسی متن کامل – بررسی عوامل روانی اجتماعی موثر بر استراتژی های مقابله ای بیماران …

باورهای خودکارآمدی[۴۱] از سال ۱۹۷۷ توسط بندورا وارد ادبیات روانشناسی گردید شامل یکی از مجموعه باورهای فرد است که نقش اساسی در برقراری تعادل در زندگی آدمی و بالا بردن کیفیت زندگی انسانها ایفا میکند (رضائی، ۱۳۸۳). به نظر بندورا (۲۰۰۲)، نحوه رفتار افراد را اغلب بهتر میتوان از روی باورهایی که آنها در مورد قابلیت‌هایشان دارند یعنی از روی خوکارآمدی آنها پیشبینی کرد تا از روی قابلیت‌هایی که واقعاً دارند و افراد همانی هستند که میاندیشند (فرهنگی، ۱۳۸۹).
یافته های ویلیام و همکاران (۲۰۰۸) نشان میدهد که خودکارآمدی با هوش هیجانی و عملکرد بهتر در زمینه خودتنظیمی، ابراز وجود، استقلال، همدردی با دیگران، کنترل و خوشبینی رابطه وجود دارد. یافته های بندورا (۱۹۹۹) بیانگر این نکته است که از یک سو خودکارآمدی پایین با راهبردهای مقابلهای هیجانمدار، اضطراب و ناراحتی، افسردگی و علائم روانتنی مشخص میگردد، و از سوی دیگر خوکارآمدی بالا با راهبردهای مقابلهای مسئلهمدار، جستجوی حمایت اجتماعی و خوش بینی رابطه وجود دارد (شییر[۴۲] و کارور[۴۳]، ۲۰۰۲؛ به نقل از آقایوسفی ،۱۳۹۰).
باندورا مطرح می‌سازد که خودکارآمدی، توان سازندهای است که بدان وسیله مهارتهای شناختی، اجتماعی، عاطفی و رفتاری انسان برای تحقق اهداف مختلف به گونهای اثر بخش ساماندهی میشود. به نظر وی داشتن دانش، مهارتها و دستاوردهای قبلی افراد پیش بینیکننده های مناسبی برای عملکرد آینده افراد نیستند، بلکه باور انسان در باره توانایی های خود در انجام آنها بر چگونگی عملکرد خویش موثر است (باندورا[۴۴]، ۱۹۷۷؛ به نقل از مسعودنیا، ۱۳۸۶).
عقاید مرتبط با خودکارآمدی، بر اهداف و آرزوها اثر میگذارند و تشکیل دهنده پیامدهای رفتار انسان میباشند. خودکارآمدی مشخص میکند، افراد چگونه موانع را بررسی میکنند. افرادی که خودکارآمدی پایینی دارند، به آسانی در روبرو شدن با مشکلات متقاعد میشوند که رفتار آنها بی فایده است و سریع دست از تلاش بر میدارند. اما افرادی که خودکارآمدی بالایی دارند، موانع را به وسیله بهبود مهارتهای خودمدیریتی و پشتکار برداشته و در برابر مشکلات ایستادگی دارند (باندورا، ۲۰۰۴؛ مسعودنیا، ۱۳۸۷).
باور کارآمدی عاملی مهم در نظام سازنده شایستگی انسان است. انجام وظایف توسط افراد مختلف با مهارتهای مشابه در موقعیتهای متفاوت به صورت ضعیف، متوسط و یا قوی و یا توسط یک فرد در شرایط متفاوت به تغییرات باورهای کارآمدی آنان وابسته است. مهارتها میتوانند به آسانی تحت تأثیر خودشکی یا خود تردیدی قرار گیرند، در نتیجه حتی افراد خیلی مستعد در شرایطی که باور ضعیفی نسبت به خود داشته باشند، از توانایی های خود استفاده کمتری میکنند. به همین دلیل، احساس خودکارآمدی افراد را قادر میسازد تا با بهره گرفتن از مهارتها در برخورد با موانع، کارهای فوق العاده‌ای انجام دهند (وایت، ۱۹۸۲؛ به نقل از محمودی، ۱۳۸۲). بنابراین، خودکارآمدی درک شده عاملی مهم برای انجام موفقیت آمیز عملکرد و مهارت‌های اساسی لازم برای انجام آن است. افراد دارای خودکارآمدی بالا از نقاط قوت و ضعف خود مطلعاند، آنها اهداف واقعبینانه انتخاب میکنند و از خود انتظارات معقولی دارند و از مزایای استفاده از مقابله متمرکز بر مسئله، در مقابل مقابله متمرکز بر هیجان آگاه هستند. افراد دارای خودکارآمدی بالا بسیار جرأتمند، اجتماعیاند و عزت نفس بالایی دارند و نیز کنترل بیشتری بر زندگیشان دارند ( ابرقوئی، ۱۳۸۹).
۲-۳-۱- خودکارآمدی و تنیدگی
بالا بودن خودکارآمدی و احساس کنترل بر رویدادهای موجود در زندگی شخصی، به طور مثبت به توانایی کنارآمدن با استرس و به حداقل رسیدن اثرات زیانبخش آن بر کارکرد زیستی مربوط است. کنترلپذیری با توجه به ماهیت آثار استرس، اصل تشکیلدهنده مهمی است. این شرایط زندگی استرسزا به خودیخود نیست که آثار زیانبخش زیستی را تولید میکند، بلکه ناتوانی ادراکشده در کنترل آنهاست (بندورا، ۱۹۹۵؛ به نقل از علینیا کروئی، ۱۳۸۲).
طبق نظریه شناختی اجتماعی پیامدهای استرس در درجه اول بر حسب ضعف فرد در تحت کنترل درآوردن تهدیدها و تقاضاهای طاقتفرسای محیطی تعریف میشود. به عبارت دیگر اگر فرد بر این باور باشد که میتواند به گونهای موثر با فشارزاهای محیطی روبرو شود دچار نگرانی و استرس نمیشود. ولی اگر فرد بر این باور باشد که نمیتواند این فشارزاها را تحت کنترل خود درآورد، خود را گرفتار استرس نموده و عملکردش مختل میشود. از اینرو استرس به جای اینکه مستقیماً از تهدیدها و تقاضاهای محیطی ناشی شوند، متأثر از باورهای خودکارآمدی فرد هستند.
باورهای خودکارآمدی بر طرز تفکر افراد، چگونگی رویارویی با مشکلات و ناتوانیها، سلامت هیجانی، جسمانی، تصمیم‌گیری و مقابله با استرس تاثیر میگذارد. ادراک خوداثربخشی یک سازوکار شناختی است که فرد را قادر به رویارویی با مشکلات، نقص ها و ناتوانی ها و انزوا و تنهایی میسازد (بندورا، ۱۹۹۷؛ به نقل از حقیقت، ۱۳۸۹). اهمیت خودکارآمدی مربوط به درد برای سازگاری موفقیتآمیز با درد مزمن در تحقیقات مختلف نشان داده شده است. آرنستین، آیر و تیسون، کرتین و همکاران، مک گیلیون و همکاران نیز در پژوهشهای خود بر روی بیماران مبتلا به درد مزمن نشان دادند که خودکارآمدی با رفتارهای مدیریت خود رابطه بالایی دارد. آنها اذعان میدارند که چون مدیریت خود با پیامدهای مثبت بیماری در ارتباط است، پرورش ان از طریق افزایش خودکارآمدی بیماران میتواند منافع طولانی مدتی برای آنها به دنبال داشته باشد (لوریج ، ۲۰۰۱).
۲-۳-۲- نقش واسطهای خودکارآمدی
باورهای خودکارآمدی به عنوان مکانیسمی واسطهای بر فرایندهای زیر تاثیر دارند:
۱-فرایندهای شناختی: باورهای خودکارآمدی به شیوه های مختلفی بر فرایندهای شناختی اثر میگذارند. در اکثر رفتارهای هدفمند، هدف براساس آینده نگری انتخاب میگردد. هدف گزینی افراد از ارزیابی آنان و قابلیت‌های خود تاثیر میپذیرد. اکثر رفتارها و اعمال با تفکر شکل میگیرد، سپس باورهای خودکارآمدی افراد بر این رفتارها تاثیر میگذارند به گونهای که افراد با خودکارآمدی بالا نسبت به افراد با خودکارآمدی پایین، شیوه های موثرتری از اعمال را انجام میدهند.
۲- فرایندهای انگیزشی: برانگیزاننده های شناختی مانند اسناد موفقیت و شکست، تعیین اهداف و برآورد ارزشی از اهداف انتخابی و انتظار پیامدها میتوانند پیامدهای احتمالی رفتار را برای فرد مبهم کرده و او را برای آغاز یک رفتار یا اجتناب از موقعیت تحریک نمایند. در این میان باورهای خودکارآمدی در تنظیم انگیزش افراد نقش مهمی ایفا میکنند.
۳- فرایندهای عاطفی: باورهای خودکارآمدی افراد، هم بر میزان استرس و افسردگی ناشی از موقعیتهای تهدید آمیز تاثیر میگذارند و هم بر سطح انگیزش افراد تاثیر دارد به گونهای که افراد با خودکارامدی ضعیف در کنترل تهدیدها اضطراب بالایی را تجربه میکنند اما افراد با خودکارآمدی بالا در موقعیتهای تهدید آمیز بیپروا هستند.
۴- فرایندهای انتخابی: تاکنون بحث بر روی فرایندهای فعال سازی کارآمدی متمرکز بود فرایندهایی که افراد را به ایجاد میط موثرتر قادر میسازد در اصل انسان محصول محیط خویش است. بنابراین باورهای خودکارآمدی فرد میتواند زندگی او را با انتخاب فعالیتها و محیط شکل داده و تحت تاثیر قرار دهند. افراد از موقعیتها و فعالیتهایی که از توانایی و قابلیت‌های آنان فراتر میباشد اجتناب میورزند اما بلافاصله فعالیتهای چالش انگیزی را بر میگزینند که قادر باشند از عهده آن برآیند (بندورا، ۱۹۹۴؛ به نقل از منصوری، ۱۳۸۶).
۲-۴- ادراک بیماری (مدل عقل سلیم)
یکی از مدلهای مشهور درباره چگونگی تأثیرگذاری عوامل شناختی بر رفتار بیماری، مقابله و نیز برآیندهای بیماری، مدل عقل سلیم است. این مدل، که به بازنماییهای بیماری مربوط میشود، در ابتدا توسط لونتال، مییرز و نرنز (۱۹۸۰) مطرح شد. این مدل، به شرح عواملی میپردازد که در پردازش اطلاعات در باره بیماری، از سوی بیمار دخیل بوده و اینکه، برای ایجاد دیدگاهی عامه درباره بیماری، اطلاعات چگونه انسجام مییابند، سرانجام این دیدگاه عامه، چگونه رفتارها و برآیندهای مقابله را هدایت میکند (مسعودنیا، ۱۳۸۹: ۳۵۴).
مدل عقل سلیم فرض میکند که افراد به منظور فهم و کنترل بیماری، بازنماییهای روانی بیماری خود را براساس منابع واقعی و انتزاعی اطلاعاتی که در دسترس آنها است، به نمایش میگذارند. در واقع، تفسیر اطلاعات، نخستین مرحله از فرایند کمکجویی، درگیری در یک راهبرد مقابله و یا پذیرش یک رژیم کنترل بیماری است (بیشاپ و کانورس، ۱۹۸۶، به نقل از مسعودنیا،۱۳۸۹). تظاهرات یک بیماری به وسیله سه منبع اطلاعات هدایت میشوند: الف) نخستین منبع اطلاعات، ذخیره کلی اطلاعات عامه نام دارد که توسط فرد از راه ارتباط اجتماعی قبلی و نیز از دانش فرهنگی درباره بیماری دریافت میشود؛ ب) دومین منبع، اطلاعات حاصل از محیط اجتماعی بیرونی است که از دیگران مهم و یا منابع معتبر دیگر نظیر پزشک یا والدین دریافت میشود؛ پ) و سرانجام، فرد، بازنماییهای خود را با در نظر گرفتن تجربه معمول خود نسبت به بیماری، کامل میکند (لونتال، مییرز و نرنز[۴۵]،۱۹۸۰؛ به نقل از مسعودنیا، ۱۳۸۷). بر اساس این مدل، برای ساختار ادراکات بیماری پنج مولفه در نظر گرفته شده: هویت (برچسبی که به هویت و علائم آن زده میشود)؛ علتها (ایده های مربوط به اینکه فرد چگونه بیمار میشود)؛ برآیندها (نتایج مورد انتظار بیماری)؛ خط زمانی (انتظارات در باره دوره بیماری و جریان خاص آن)؛ و قابلیت کنترل/درمان (باورها در باره میزانی که بیماری قابل کنترل و درمان است) (شارلو[۴۶]، ۱۹۹۸؛ هیجمن[۴۷]، ۱۹۹۸؛ مه یر، ۱۹۸۵؛کلر، ۲۰۰۱؛ به نقل از مسعودنیا، ۱۳۸۶).
مدل لونتال و دیگران (۱۹۸۰)، رابطه آشکاری بین شناختها درباره بیماری و رفتارها و راهبردهای مقابله برقرار کرده است. مدل مذکور میگوید که بازنمایی بیماری، به مثابه یک فیلتر و یا طرحواره تفسیری، با توجه به منابع اطلاعاتی موجود در باره بیماری و اینکه این بازنمایی چگونه واکنش به بیماری و درمان آن را هدایت میکنند، عمل میکنند. علاوه بر این، مدل میگوید که روابط مذکور، از نوع علی است، یعنی شناخت بیماری، با توجه به جدیت ادراک شده بیماری و بازنمود حاصل از محرک (بیماری)، بر رفتار مقابله اثر میگذارد. مهیر (۱۹۸۵) در پرتو مدل خودگردانی، نشان دادند که کنشهای مرتبط با تندرستی، نظیر شیوه های مقابله، از ادراکات بیماری مشتق میشوند. شافینو و همکارانش هم روابط معناداری را بین چند مولفه ادراک بیماری و شیوه های مقابلهافتند برای مثال آن دسته از بیماران آرتریت روماتوئیدکه معتقد بودند بیماریشان قابل علاج نیست، و نیز آنهایی که خود را در بیماریشان مقصر میدانستند افسردگی بیشتری را گزارش کردند (مسعودنیا، ۱۳۸۷).
۲-۵- استراتژیهای مقابله:
مطالعات متعددی رابطه بین مهارتهای مقابلهای و سلامتی را مورد بررسی قرار دادهاند. نتایج این بررسیها نشان میدهد که مقابله هیجان مدار با پریشانی و نگرانی (ماتئوس، ۲۰۰۰)، بیماریهای مزمن (موس، ۱۹۹۶)، درد مزمن (کاتز، ۱۹۹۶)، سوء مصرف مواد (ویلس و هیرکی، ۱۹۹۶) و افسردگی و علائم جسمی مرتبط است ولی مقابله مسئله مدار رابطه منفی با پریشانی روانشناختی و رابطه مثبت با رفتارهای ارتقا دهنده سلامت دارد (کریستن سن، ۱۹۹۵).
در دهه های اخیر، در مدلهای روانشناختی متعددی این امر پذیرفته شده که طیفی از باورها و ویژگیها، زمینه ساز و پیش درآمد رفتارهای بیماری و از جمله استراتژیهای مقابله با بیماری هستند. طبق تعریف استراتژی های مقابله آن دسته از تلاش های شناختی و رفتاری را در بر میگیرند که به منظور کاهش استرس های درونی یا بیرونی صورت میگیرند به بیان دیگر مقابله تلاشی است که با هدف کنترل و غلبه بر مقتضیات و وقایع بحرانی صورت میگیرد. این مقتضیات مبین چالش، تهدید، خطر، صدمه یا منفعتی برای فرد هستند (لازاروس[۴۸]، ۱۹۹۱؛ به نقل از مسعودنیا، ۱۳۸۶). توانایی خوب حل مسئله، داشتن تجربیات کافی، در دسترس بودن سیستم حمایتی مناسب، داشتن خواب و بهداشت فردی مناسب و برخورداری از سبک زندگی متعادل از عوامل موثر بر استفاده از سبک مقابلهای موثر هستند. افرادی که قادر به مقابله موثر نیستند استرسهای بیشتری تجربه میکنند و عدم سازگاری ایجاد شده باعث بروز اختلالات و مشکلات روانی میگردند. علت اصلی بسیاری از مشکلات روانی، روش های مقابله غیر موثر هستند (باری و فارمر، ۲۰۰۲؛ به نقل از اینانلو، ۱۳۹۱).
۲-۵-۱- کارکردهای مقابله:
براساس نظر لازاروس و فولکمن[۴۹] (۱۹۸۴)، مقابله دو کارکرد عمده دارد:

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

  1. مقابله میتواند مسئلهای را که سبب استرس شده است، تغییر دهد؛
  2. مقابله میتواند واکنشهای هیجانی نسبت به مسئله را تنظیم کند.

آنها کارکردهای مقابله را با تشخیص دو نوع کلی مقابله، یعنی مقابله هیجانمدار و مقابله مسئلهمدار توضیح میهند. هدف مقابله هیجانمدار، کنترل واکنشهای هیجانی نسبت به موقعیت استرسزاست. افراد، پاسخهای هیجانی خود را از راه رویکردهای رفتاری و شناختی تنظیم میکنند. نمونه هایی از رویکردهای رفتاری عبارتند از: مصرف الکل یا مواد مخدر، جستجوی حمایت هیجانی اجتماعی از دوستان یا بستگان، و مشارکت در فعالیتهایی نظیر ورزش یا تماشای تلویزیون که موجب منحرف شدن توجه از مسئله میشود. از سوی دیگر، رویکردهای شناختی به این امر مربوط میشوند که افراد چگونه درباره موقعیت استرسزا میاندیشند. برای مثال، براساس یک رویکرد شناختی، افراد سعی میکنند تا معنای موقعیت استرسزا را تغییر دهند. رویکرد شناختی دیگر، متضمن انکار وقایع ناخوشایند است. از نظر لازاروس و فولکمن (۱۹۸۴)، افراد زمانی از رویکردهای هیجانمدار استفاده میکنند که بر این باور باشند که هیچ فعالیتی برای تغییر شرایط استرسزا نمیتوانند انجام دهند. در نقطه مقابل مقابله هیجانمدار، مقابله مسئلهمدار قرار دارد. هدف مقابله مسئله مدار، کاهش مطالبات موقعیتهای استرسزا و افزایش و گسترش منابع برای رفع آنهاست. زندگی روزمره افراد، مملو از شیوه های مقابله مسئلهمدار است. برای مثال: رها کردن شغل پراسترس، انتخاب شیوه عمل متفاوت، جستجوی درمان پزشکی یا روانی، یادگیری مهارتهای جدید و غیره. از نظر لازاروس و فولکمن، افراد زمانی از مقابله مسئلهمدار استفاده میکنند که باور داشته باشند که منابع در دسترس آنها و یا مطالبات موقعیتی که در آن قرار دارند، قابل تغییر باشند. برای مثال، مراقبان بیماران رو به مرگ، از مقابله مسئلهمدار، بیشتر در ماه های پیش از مرگ استفاده میکنند، تا در دوره مصیبت و داغ.کارولین و همکاران در مورد شیوه های مقابلهای به این نتیجه رسیدند که کسانی که از شیوه های مقابلهای مسئلهمدار استفاده میکنند به طور قابل ملاحظهای مشکل را به اجزای کوچکتر و قابل کنترل تجزیه میکنند و در جستجوی اطلاعات و ملاحظه شقوق مختلف مشکل و هدایت اعمال میباشند. در حالی که در استراتژی مقابلهای هیجانمدار اظهارات هیجانی به صورت اجتناب، انزوا، سرکوب و کنارگذاردن ظهور پیدا میکند (فولکمن و موسکویتز، ۲۰۰۰؛ به نقل از مسعودنیا، ۱۳۸۹). به نظر اندلر افراد از چهار استراتژی اصلی برای مقابله با بیماری استفاده میکنند: ۱٫ اجتناب (منحرف کردن حواس) ۲٫ تسکیندهنده ۳٫ ابزاری ۴٫ درگیری عاطفی. مقابله اجتنابی شامل تفکر یا درگیر شدن در فعالیتهایی که به مشکل سلامتی نامربوط هستند میشود. مقابله تسکیندهنده، استراتژی آرامبخش را با هدف کاهش مشکلات بهداشتی نامطلوب دربر میگیرد. مقابله ابزاری همانند مقابله مسئله مدار یا وظیفهگرا در ادبیات کلی مقابله، استراتژیهایی از قبیل پیدا کردن اطلاعات بیشتر درباره بیماری یا جستجوی توصیه های پزشکی را در بر میگیرد. درگیری عاطفی شبیه مقابله هیجانمدار شامل تمرکز بر عواقب عاطفی ناشی از بیماری است (اندلر، ۲۰۰۰).
۲-۵-۲- انواع رفتارهای مقابلهای
تامرس، ژانکی و هالگسون (۲۰۰۲)، در یک مطالعه فراتحلیل، با مرور ادبیات رفتارهای مقابلهای، انواع طبقه بندیهای زیر را از رفتارهای مقابلهای ارائه کردند.
رفتارهای مسئله مدار: مقابله مسئله مدار در بردارنده رفتارهایی است که به منظور تغییر در عامل استرسزا استفاده میشود.
راهبرد مقابلهای مسئله مدار دربردارنده دو مولفه است: الف) آماده سازی یا آمادگی (جستجوی اطلاعات، برنامه ریزی، ب) عمل (حل مسئله، مقابله فعال). این مولفه ها در پیش بینی تلاشهای لازم برای تغییر عامل استرسزا موثر میباشند.
۱-مقابله فعال یا رویارویانه: شامل تلاشهایی است که به منظور تغییر در عامل استرسزا به کار گرفته می-شود.
۲- برنامه ریزی: این راهبرد شامل تلاش برای جمع آوری اطلاعات، مرور راه حلهای ممکن برای مسئله و دیگر تلاشهایی است که برنامه ریزی به منظور تمرکز بر روی یک مسئله را در بر میگیرد.
۳- جستجوی حمایت اجتماعی (ابزاری): جستجوی حمایت ابزاری به جستجوی کمک فراگیر و ملموس از دوستان و خانواده اشاره میکند. جهتگیری منابع حمایتی به سمت حل مسائل میباشد. برای مثال مشورت یکی از مصادیق حمایت ابزاری است که افراد میتوانند دریافت کنند.
رفتارهای هیجانمدار: رفتارهای مقابلهای هیجان مدار با هدف تغییر پاسخ فرد در مواجهه با یک عامل استرسزا طراحی میشوند.
۱-جستجوی حمایت اجتماعی (هیجانی): جستجوی حمایت اجتماعی با دلایل هیجانی به جستجوی حمایت هیجانی از دیگران اشاره میکند.
۲- اجتناب: اجتناب به تلاشهایی اطلاق میشوند که با هدف امتناع از مواجهه با عامل استرسزا انتخاب میشوند. تلاشهای اجتنابی با اشکال مختلف رفتاری وذهنی دیده میشوند.

برچسب گذاری شده با: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,